از امروز يکی از رفقای قديم که با وبلاگ مسخ می شناختيدش با من اينجا می نويسد.
اين اولين پست مسخ است که قبل از کشتار 30 خرداد نوشته است:
حقيقت اين است که ديگر "شخص" تنها در "شخص بي شرف" ظاهر نمي شود:
حالا وقتي مجري اخبار اعلام مي کند که امروز در فلان جا کودتا شده است مي توانم بفهمم دقيقاً منظورش چيست و متعاقباً ديگر 28 مرداد يک حادثه مهم تاريخي نيست بلکه يک تجربه مشترک با مردماني است که عده کثيري از آن ها اکنون زير خاکند. من صرفاً تعريف مي کنم: روي شانه من زد و با افتخار اعلام کرد که احمدي رکورد خاتمي را مي شکند، مطمئن باش! و من پوزخندي پنهاني زدم و به ناچار جز جمله فکر نکنم اين طور باشد چيزي نگفتم اما او پوزخندش را پنهان نکرد و تأکيد کرد که مطمئن باش! هنوز 2 هفته اي تا انتخابات مانده بود. همان روزها بود که مي گفت بالاي 24 ميليون رأي ميآورد و من اجباراً پوزخندم را پنهان ميکردم. چندين بار اين عدد 63 درصد را اين طرف و آن طرف هر آنچه به آنها مربوط ميشد خوانده بودم اما خب اين تاکتيک تکراري آنها بود. يکي ديگر مي گفت که همان دور اول کار تمام است. احمدي دور اول رئيس ميشود. شب پيش از انتخابات بود که با يکي ديگرشان که خيلي خودي نبود، نگران، حدس و گمانمان را مي گفتيم که باز اين پيزوري در راه پله دوان خودش را به من رساند و زد روي شانه ام که هي مطمئن باش علي! ما دور اول بالاي بيست ميليون کار را تمام مي کنيم و رفت. من 3هفته اي مي شد که در گير و دار رأي دادن و رأي ندادن مانده بودم. شناسنامه من عجيب خالي بود و جمله اما گلد من هميشه در ذهنم. مثل چيزي که روي سنگ تراشيده باشند: اگر با انتخابات چيزي تغيير مي کرد حتماً رأي دادن را جرم اعلام مي کردند! اما به هر حال اين پارادوکس در ذهن من بالا و پايين مي رفت تا اينکه بنا به چند دليل که همه را اکنون به درک فرستادهام روز انتخابات ساعت 12 در صندوقي که طه اسفندياري و علي ميربيگي از ناظرانش بودند به همراه حسين و هدي رأي دادم! عصر همان روز زير باران احساس وحشتناکي را تجربه مي کردم. بالاي اتوبان همت در خيابان شريعتي ايستاده بودم و احساس مي کردم که يک چيزي در حال فرو ريختن است. به خانه که رسيدم روي ديوار فيس بوک نوشتم که احساس مردم خرمشهر را پيش از سقوط شهر درک مي کنم. تمام دقايق آن روز باوري عجيب نسبت به تمام کلمات خنده دار آن پيزوري فتيشيست در ذهنم تقويت ميشد و همان شد. فردا رفيقم ميگفت که 1 ساعت بعد از انتخابات يکي از خوديهاشان داد زده بوده که احمدي فقط در شهرستان 22 ميليون؛
و القصه اين هم درست بوده است!
و حالا چند روز است که از اين عدد بيست و چهار و نيم ميليون ميگذرد و من در تمام اين چند روز شاهد سازماندهي گلههاي سرکوبگر بودم و من درتمام اين چند روز خندههاي وقيحشان را مي ديدم و اعتماد به نفسي که سينه سپر ميکرد و از بيست و چهار و نيم ميليون ميگفت و در تمام اين چند روز وراي اين شادي عذاب آور، چشمهاي سرخ از اشک مادرم، تا صبح بيدار ماندن پدرم، قرص خواب خوردن برادرم و آيينه اي که من و مادرم در آن عجيب شبيه به هم شده بوديم را با تمام وجودم به ياد ميآوردم؛ گوشهاي پنهان ميشدم و حرفي را زمزمه مي کردم. حقيقتاً چيز ديگري نبود. فرصت که ميشد و ما خانه ميآمديم و روبروي اينترنت فيلتر شده مينشستيم، ميخواندم اين طرف و آن طرف دوستانم در حال تحليل وقايع و پيشبيني اتفاقات هستند و دقيقاً همين پيشبيني، يک تراژدي ديگر است. ما اساساً ديگري هستيم. ما نمي توانيم فاعل باشيم. ما در نهايت مي توانيم فعل را پيش بيني کنيم و اتفاقاً در پيش بينيهايمان هم به مرگ ميگيريم که اگر تب شد، راضي باشيم: حالا که فلاني اين را گفت اين جور ميشود. حالا که سپاه اين طور گفته است، پس آن طور ميشود. اگر فلاني عقب نرود آن يکي بيشتر جلو ميآيد، پس اين طوري ميشود. کمتر خواندم و شنيدم که يکي گفته باشد ما اين کار را خواهيم کرد. انگار "ما" کلاً بازي نيستيم. من هم شبيه بقيه اين هفته زياد از اين تحليل ها و پيشبيني ها کردهام و البته با اين تفاوت که آن پيزوري فتيشيست را هر روز ميبينم و يک هفته اي ميشود که ديگر پشت هر جمله اين احمق ديگر هيچ پوزخندي از جانب من وجود ندارد و او همچنان نظر ميدهد و متعاقب آن ميشود فهميد که هيچ چيز خوب نيست! و من بايد بروم گوشهاي پنهان شوم و حرفي را زمزمه کنم؛ زار رفيق/زار به اين سرزمين بي ترنم....و اين ها يعني که ما بسيار دور مانده ايم و البته کنار اين دور ماندن چيز ديگري آزار دهنده است و آن اينرثي بسيار زياد اليت جامعه ماست که من شنيدم تازه گروه گروه بعد از اين همه وقت که مردم تصميمشان را گرفتهاند دور هم جمع ميشوند تا تصميم بگيرند که حالا که مردم آمدهاند و در سطح اندازهگيري مبارزات سياسي وارد شدهاند ما هم از اين فرصت استفاده کنيم و شعار خودمان را از درون شعار آنها بيرون بکشيم! آن هم بعد از اين همه روز، شبيه داور فوتبال که ميگويند اگر 5 دقيقه سوت نزند و خطا يا اوتي نباشد، حتي اگر خطايي هم جلوي چشمانش اتفاق بيافتد سوت نخواهد زد، زيرا اندامش به طور کل به بي عملي عادت کرده است. من هم به اين داستان ها عادت کردهام، آنچه از درون NGO ها درآمده باشد و براي ادامه حيات متکي به بنيادهاي ليبرال مسلک اروپايي و کانادايي و آمريکايي باشد نه داشتن خواستگاههاي مردمي و لاجرم طرفداري آنها، به همين راحتي مضحکه مردم ميشود! و کنار تمام اين تراژديها آنها به کار خود ادامه ميدهند و منطقشان هنوز همان است: يک گلوله از هزارها هزار صفحه کتاب عبورميکند و خب چيزي که آنها دارند ميليونها گلوله است نه يکي. اين را که مينويسم در اين روزهاي عجيب و غريب، زماني که دائماً خاطرات روزهاي سرکوب شدنمان آزارم ميدهد، حضرت والا طبق معمول آمدند که کار را تمام کنند، شبيه دستور آتش که فرماندهان ميدان تير ميدهند و کار را تمام کردند: ديگريها پيدايشان نشود، همه چيز خوب است و هيچ اتفاقي نيافتاده، اين شخص هم از همه به من نزديک تراست و خيلي آدم خوبي است و بقيه هم خفه شوند و بقيه البته خفه نمي شوند ولي آن گلههاي سرکوب انگار که تمام اين سالها تمرين خفه کردن انجام داده باشند به سراغ گلوهاي پر از بغض آنها خواهند شتافت تا با قمهها حنجرههاشان را پاره کنند يا با باتوم و کابل و چماق بشکنند يا با تير کلاشينکوف يا برونينگ سوراخ کنند. سخنرانيات را زنده نشنيدم، با يکي حرف ميزدم. اما صداي تلويزيون را زياد کرده بودند. به آخر که رسيد فهميدم صداي گريه نمازگزاران را درآوردهاي. پرسيدم که چه ميگويد، گفتند شبيه هماني که ده سال پيش از اين گفت. معمولاً دستور آتش را با روضه تمام ميکني. اما اشکي که يار دبستاني من آن روز روي آسفالت خيابان ريخت براي روضه تو نبود حضرت والا! دوست دارم ببينم که با ده سال پس از اين چه ميکني؟!
ما همه مان بی غیرت شده ایم؛ من از همه بی غیرت تر!
این را وقتی دخترک در صورتم داد زد فهمیدم.
بلوز شلوار ورزشی پوشیده بود و آمده بود روز تعطیلش را در پارک ورزش کند. با این که از ما نبود نتوانست آن هجوم وحشیانه را ببیند و حرف نزند. اما تا صدایش در آمد ضربات باتوم خفه اش کرد. وقتی پلیس های زن نتوانستند از پسش بر آیند چهار پنج نفر از مزدوران مردشان را فرستادند سراغش. یک دستبند به دست راست و یکی به دست چپ. قبل از این که روی زمین کشیده شود این را در صورت همه ما که نگاهش می کردیم گفت.
"مردم مگه نمی بینین دارن چی کار می کنن؟ چرا هیچی نمی گین؟" اگر زیر بغلش را نمی گرفتند و روی دست نمی بردندش شاید من هم الان پیش او بودم. اما نه! ما که همه مان حتی به هم سلام هم نکردیم و به چشمک یا لبخند نامحسوسی کفایت کردیم بعید می دانم می توانستیم مثل او باشیم. ما که همه مان ادعایمان گوش فلک را کر می کند.
ما حتی به اندازه ی آن پسرک ده ساله هم نبودیم که با خشم و اشک به پدرش می گفت:"اینها به چه حقی مردم را می زنند؟ یعنی هر کس به زور ستاره بر شانه هایش حق دارد هر کاری می خواهد بکند؟"
ما نهایتا بعدش می توانیم برویم زیر باران بنشینیم و سیگار بکشیم و حرف بزنیم و ... تمام شب آن صحنه ها را در خواب و بیداری مرور کنیم.
ما مردم حتی وقتی یکی از ما داشت با بدن برهنه ی غرق خون فرار می کرد، راه را برایش باز نکردیم، چه رسد به آنکه جلوی مزدوران باتوم به دست را بایستیم. اجازه دادیم زمین بخورد و بعد کشان کشان به ون های گشت ارشاد منتقل شود. جایی که همه این بلاها از همان جا می آید. همین گشت ارشاد بود که ما را تا این حد بی غیرت و بی شرف کرد. ما را عادت داد به دستگیری آدم های بی گناه. ما را عادت داد به تجاوز، به زور و به کتک خوردن.
پارک لاله دیروز ساعت شش به آرامش رسید و مردم توانستند روزشان را در کنار خانواده هایشان به بی خیالی سر کنند، از پس ساعتی وحشی گری.
دیروز میدان آب نمای پارک لاله در ساعت 5 عصر هیچ چیز کم نداشت به جز انسانیت و احترام. احترام به آنکه فریاد زد "من کارگرم! اگر این جرم است مرا هم ببرید."
پارک لاله؛ در ساعت پنج عصر....
دبستان که بودم تقریبا هر روز دفتر مدرسه می خواستندم. نه تنها من، هر کدام از اعضای گروه چهار نفره مان را به نوبت؛ یا دعوا کرده بودیم، یا در حیاط مدرسه دویده بودیم – آن زمان خیلی کارها ممنوع بود – یا دخترک لوسی را اذیت کرده بودیم ، یا پر سر و صدا بازی کرده بودیم و یا این که هیچ کاری نکرده بودیم!
یادم می آید آن زمان یک کوله پشتی زرد داشتم. یک روز که آن را در پی بازی، کنار باقی کیف ها در صف انتظار سرویس گذاشته بودم یکی از دانش آموزان کوله ی مرا به اشتباه با خود برد و من وقتی خواستم سوار سرویس شوم متوجه شدم کیفم نیست. از ترس مادرم تا بعد از ظهر در مدرسه ماندم تا اینکه پدرم آمد و مرا برد. موضوع به همین سادگی بود. اما فردایش ناظم مدرسه به خاطر این پیشامد مرا بسیار سرزنش و دعوا کرد به دلیلی که هیچ وقت نفهمیدم چیست. درست است که من زیاد شر به پا می کردم ولی آن بار واقعا مقصر نبودم. تنها حدسی که می زنم این است که شاید از بچه های شیطان خوشش نمی آمد.
آن زمان یک مشت معلم پرورشی عقده ای ریخته بودند در مدارس که مثلا بچه ها را ارشاد کنند. صورت یکیشان با آن عینک بزرگ و مقنعه ی چانه دارش هنوز در خاطرم مانده است.
خلاصه که هر روز در گوش ما – و به خصوص بچه های بدی مثل من- روضه می خواندند دختر خوب کیست و تو با چه کارهایی دختر بدی می شوی.
از قضا این خانم محترم دختری هم داشت هم سن و سال ما که در همان مدرسه درس می خواند.
از طرفی آن وقت ها پدیده ای در مدارس بود به نام "مامور کلاس" که هر روز صبح وقتی بقیه دانش آموزان صف می بستند و از جلو نظام می دادند، کلاس ها را می گشتند مبادا یکی از فسقلی ها از آداب صبحگاهی جا بماند.
من هم برای اینکه از راست ایستادن سر صف، نشان دادن ناخن، خواندن سرود و سایر مراسم تادیبی صبح ها فرار کنم چند وقتی آسه رفتم و آمدم تا شدم یکی از این پدیده ها. یک روز صبح یکی از سال دومی ها در کلاس مانده بود. وارد کلاس که شدم دیدم روی صندلی معلم نشسته و دارد همین جور فین فین می کند. دعوایش کردم که چرا در کلاس مانده و مگر قوانین مدرسه را نمی داند و ...
اما از آنجا که باید در عمله ی قدرت بودن من خللی پیش می آمد کوچولوی دعوا شده، همان دختر معلم پرورشی کذایی بود.
به دقیقه نکشید که خبر را به مادرش رساند. من داشتم برای خودم در یکی از کلاس ها گشت می زدم که دم در او را دیدم. با آن عینک بزرگ و ابروهای درهم فکر کنم ترسناک ترین موجود زندگیم بوده باشد– اگر "ماتیلدا"ی رولد دال را خوانده باشید می توانید فرض کنید یک خانم ترانچ بول دیگر!- .
دختر کوچکی را تصور کنید که یک زن چاق با لباس سر تا پا مشکی جلویش ایستاده، آنقدر نزدیک که بوی عرق تنش کُشنده شود و گردن دخترک از نگاه کردن به بالا درد بگیرد. اما همه اش این نبود. چنان فریادی سرم کشید که وقتی به خودم آمدم دیدم راستی راستی لباسم را از ترس خیس کرده ام.
این که می گویم بعضی از این دفتر رفتن ها و دعوا شدن ها به خاطر هیچ بوده، همین است.
حالا گیریم که من از یافتن طعمه برای نشان دادن قدرت مسوولیتم خوشحال شده باشم، دلیل نمی شود زنیکه ی گُنده مرا آنطور بترساند؛ آن هم به خاطر انجام وظیفه ای که خودشان به عهده ام گذاشته بودند و او با نامردی می خواست دخترش را از آن معاف کنم.
اما از آنجا که از حد یک دختر خوب بیش تر شیطان بودم گاهی با قضاوت های غرض ورزانه هم روبرو می شدم و این البته بعد ها هم ادامه پیدا کرد.
همه اینها را گفتم که از علیرضا فیروزی بگویم.
چند ماه پیش به خاطر قضیه زنجان(+ و +) دستگیرش کردند، مدتی بازداشت بود و حالا که دوباره گرفتندش اتهام جدیدی به پرونده اش اضافه شده است: مطالبی که در وبلاگش می نوشته.
مگر نه اینکه این آدم از قبل هم وبلاگ داشته برای خودش، می نوشته و حتی روزنامه نگار بوده است! بعد شما یک هو یادتان آمد اینها را؟ درست بعد از قضیه زنجان؟ درست بعد از زمانی که فهمیدید به خاطر رو کردن دست آن مردک هوسران نمی توانید متهمش کنید؟! حالا می خواهید به جرم شیطنت های گذشته اش بترسانیدش و چون دست همکار نامحترمتان را رو کرده به انتقامتان مفتخرش کنید؟
پیش خودتان چه می اندیشید؟ آیا فکر می کنید مادران سیه پوش این همه جوان که قربانی توحشتان کرده اید شما را بخشیده اند که اینک سراغ طعمه های تازه رفته اید؟ حالا نوبت وبلاگ نویسان شده است؟ آیا خون امید رضا میر صیافی هم سیرابتان نکرد؟
.
.
.
من و تو ساکت بودیم وقتی امید رضا را سلاخی کردند.
من و تو ساکتیم وقتی علیرضا فیروزی را برده اند.
تو ساکت خواهی ماند وقتی من فریاد می کشم.
تو را می برند و جز کَرکَسانی که بر جنازه ی من نشسته اند کسی نمانده است.
این مطلب را وقتی نوشته بودم که علیرضا آزاد نشده بود. علیرضا فیروزی از زندان آزاد شد.
آخه چرا وقتی دو تا دختر به هم می رسین می گین سلام خوشگل خانم؟!
یعنی حتی تو هم برای رفیقت صفتی غیر از خوشگل بودن نمی شناسی؟
همین حرف را می زنی که بعدش توهم میگیردت که باید خوشگل باشی، و بعد با این قیافه فجیع بیرون میایی که آدم دلش نمی آید حتی نگاهت کند چه رسد به...
کلا با آدمی که سرطان می گیره چی کار باید کرد؟ من خودم همیشه فکر می کردم که اگه سرطان بگیرم به هیچ وجه حاضر نیستم شیمی درمانی کنم و اگه قراره بمیرم بدون اون همه عذاب بمیرم. اما بعد فکر کردم که خب اگه با شیمی درمانی خوب شدم چی؟ یعنی آدم خیلی ها رو می بینه که شیمی در مانی می کنن یا عمل می کنن و خوب میشن! حالا وقتش بود به این فکر کنم که آیا می ارزه یا نه. تازه معلوم نیست اون موقع که من سرطان می گیرم وضعیت زندگیم به همین افتضاحی الان باشه که! شاید اون موقع امید داشته باشم.
به هر حال الان برآورد نظرم اینه که نمی ارزه به هیچ وجه.
خب حالا فرض کنید من با این نظریه نسبت به سرطان و درمانش با یکی روبرو بشم که احتمال سرطانش میره و درباره درمانش دقیقا مثل من فکر می کنه. از طرفی هم می دونم که اگه نهایت زورمو به کار بگیرم بالاخره می تونم راضیش کنم کاری که نمی خواد رو انجام بده.
تو برزخ بدی موندم. چی کارش کنم؟ عذاب وجدان بیخ گلومو گرفته. اگه مجبورش کنم راضی بشه به درمان، به کاری مجبورش کردم که خودم هم قبولش ندارم، تازه اگه در این صورت بتونم. یعنی اگه به کاری اعتقاد نداشته باشم نمی تونم همه زورمو بزنم و هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم.
از طرف دیگه اگه این کار رو نکنم یعنی من چیم اونوقت؟ یه آدمی که داره می ذاره رفیقش بمیره؟ درحالیکه شاید می تونست درمان بشه؟! و حتی اگه درمان نشه هم مهم اینه که من هر کاری از دستم بر میومده رو براش انجام ندادم.
خب خیلی وقتا پیش اومده که این طوری شده، یعنی من می دونستم طرز فکرم از نظر بقیه درست نیست، عقلانی و منطقی به نظر نمیاد و یا حتی از نظر اونا حماقت یا گستاخی بیش از حده؛ اما تو هیچ کدوم از اونا با جان یه آدم طرف نبودم، هیچ کدومشون کارای برگشت ناپذیری نبودن، حداقل در حد مرگ برگشت ناپذیر نبودن!
الان دارین می گین سنگدل و اینا دیگه، نه؟! بی خیال این حرف ها بابا. من تو کار خودم موندم.
همین روزا باید تصمیم بگیرم چی کارش کنم این بساط رو!
بیچاره ما که دلمان هنوز تنگ می شود آقا!
هی جناب! من این همه راه را برای دیدن شما آمده بودم!
قهوه هایمان هم بوی دلتنگی می دهد، بی جای لب های تو بر کناره ی این فنجان های استیل
با شکلات آب شده ی کنارش.
ها! می دانم این یک پیام ضروریست، هیچ گاه وقت خوبی برای من نیست.
پس چرا نگاه من هنوز به تو که می رسد دو دو می زند؟
جوری که لو می رود همه ی آن "من خوبم" ها!
از ترس شماست رفقا.
از ترس هرزگی زبان شما که زیر و بم زندگی مرا هوار می زند.
تا وقتی دست از کند و کاو برندارید، من فقط برایتان می رقصم.
این شعر را می گویید؟ جدی اش نگیرید، این که شعر نیست
یک سرریز بی اختیار است.
چه بسیار روزهای من که پر بوده از تن های ناخواسته،
بی هیچ حرفی، اشاره ای یا نگاهی از سر آشنایی؛
راهشان برده ام به امید خیزی بلند در پس تلاش های من؛ بی هیچ نتیجه ای.
اما چرا! همیشه مردمانی چون شما به نیت نیک یا شر حرف هایشان را با یاد من آغشته اند؛ به پاداش!
آه که چه لقمه ی چرب و نرمی بوده ام من برای دندان های بُرنده ی شما!
و تو! که همیشه بر کفه ی سنگین ترازوی مقایسه نشسته ای
چرا وقت خوبی نیست؟
روزهایم را زندگی نمی کنم. می دوم برای رسیدن به فردا.
تا دوباره بدوم برای فردا.
تا یادم نیاید جایی همین حوالی سالهای کم باران جا مانده ام.
تا یادم برود تنها، تکرار نام من از حنجره ی تو شادی آفرین است و بس!
کاش یک نفر بیاید و همانطور که صدای زنده ی شکیبایی "ریرا"ی صالحی را آواز می دهد، مرا به نام بخواند؛ دوباره و چندباره.
آخر چرا آدم را مجبور می کنید بی احترامیتان کند؟
چرا نمی توانید اتاق خوابتان را از خیابان جدا کنید؟
چرا وقتی در تاکسی کنارتان نشسته ام مدام
عرق می کنید
آستین پیراهنتان را بالا می زنید
دست لای موهایتان می کشید
با مشت به پایتان می کوبید
نفستان را با آهی طولانی بیرون می دهید
ناله می کنید
با لای پایتان بازی می کنید و تا نگاهتان می کنم دست می کشید
در کارتان می مانم!
دوستی دعوت کرده بود از خاطرات دهه ي فجرمان بنويسيم. خوشبختانه من نمي توانم يک اتفاق را خارج از تاثيراتي که روي زندگيم و پيرامونم مي گذارد درک کنم.
شايد در دوران مدرسه رفتنمان 12 تا 22 بهمن روزهاي خوشي برايمان بوده باشد. روزهاي پر هيجاني که سرود مي خوانديم، تا دير وقت ِ روز تئاتر تمرين مي کرديم، با کاغذهاي رنگي کلاس هايمان را تزئين مي کرديم، مي توانستيم به اين بهانه روي ميز برويم، ديوارها را سوراخ کنيم، درس نخوانيم يا حتي برقصيم. با آمدن بهمن کمي شادي به زندگي آن روزهايمان مي آمد. تنها جشني که حق برگزاري و شرکت در آن را داشتيم. اما به دليل همين "تنها" جشن بودن در دوراني که بايد بچگي مي کرديم، حتي خاطرات خوش آن روزها نيز شعفي در من برنمي انگيزد. زيرا نمي توانم يادم برود همين انقلابي که شدنش را جشن مي گرفتيم و همان ها که تشويقمان مي کردند به آذين بستن کلاس هايمان، همان است که مفهوم شادي و زندگي را از ما گرفته است.
آري هنوز شنيدن آهنگ هاي آن زمان شور انقلابي مرا بيدار مي کند اما نمي توانم فراموش کنم که همين ها ديگر نگذاشتند بدانيم موسيقي خوب چيست، نگذاشتند کتاب خوب بخوانيم، روزنامه داشته باشيم، از اينترنت بي دردسر استفاده کنيم، تئاتر، سينما يا کنسرت را بفهميم. همين ها نگذاشتند ورزش کنيم، بدويم، کنيم، آدم هاي محبوب داشته باشيم، براي تيم هاي مورد علاقه مان دست بزنيم، بخنديم، حرف بزنيم، دعوا نکنيم، بنويسيم، آواز بخوانيم، جشن هاي خودمان را داشته باشيم، پدر و مادرمان را دشمن ندانيم، رنگ هاي شاد بپوشيم...
آري، به جاي همه اينها مجبورمان کردند موهايمان را بپوشانيم، مودب و دست به سينه باشيم، در خيابان چيزي نخوريم، جوراب سفيد نپوشيم، سرمان را پايين بيندازيم، شلوار تنگ پايمان نکنيم، تحقيرشويم، به نماز اجباري برويم، ساعت هاي خسته کننده کلاس خانه داري را تحمل کنيم، دنيا را جنسيتي ببينيم، همه را دشمن ببينيم، شيطنت نکنيم، احساسات جنسي مان را مخفي کنيم، متلک بشنويم، توسط هر غريبه اي لمس شويم، از دوست پسرمان بترسيم و دوست دخترمان را بازي دهيم، مردها را لولوخورخوره و زنها را عروسک زيباي روي تاقچه بدانيم، به اطاعت و پاچه خواري عادت کنيم، صدايمان در نيايد، دروغ بگوييم...
متاسفم! من نمي توانم فراموش کنم در همان روزهايي که از تمرين سرود يا تئاتر به خانه بر مي گشتم، چادر ِ گلي ِ خيس خورده از باران روي سرم سنگيني مي کرد و هوس خوردن بستني در خيابان در من مي مُرد.
در جامعه سرمایه داری رقابت جامعترین بیان جنگ همه با همه است. این جنگی است بر سر زندگی، بر سر موجودیت ، بر سر همه چیز که نه فقط میان طبقات مختلف جامعه بلکه بین تک تک اعضای این طبقات هم حاکم است. هر کس سر راه دیگری است و از این روی هر کس می کوشد همه ی کسانی را که سر راهش قرار دارند کنار زده و خود جای آنها را بگیرد.
در این نوع جنگهای اجتماعی هر کس علیه دیگران و فقط برای حفظ خود میجنگد. او مدام در پی آن است که ببیند که چه چیز به نفع اوست. همه دشمن قسمخوردهی او هستند. دیگر به ذهن کسی هم خطور نمیکند که از راه مسالمتآمیز با انسان بغل دستیاش به توافق برسد. همهی اختلافات به وسیله تهدید، خودیاری و یا به وسیلهی دادگاه ها سر و سامان می یابد. هر کس در دیگری دشمنی میبیند که باید از سر راه بردارد و یا در بهترین حالت او را به نفع خود استثمار کند.
برخی از این آدم ها وقتی کاری نمییابند و مایل به شوریدن علیه جامعه نیستند، جز گدایی چه کار میتوانند بکنند؟ آن کس از این "زایدها" که شهامت و شور کافی دارد تا آشکارا به مخالفت با جامعه بپردازند و جنگ پنهان سرمایه داری علیه خود را با جنگ آشکار پاسخ گوید به دزدی ، قتل و غارت روی میآورد.
او فقیر است . زندگی برای او کششی ندارد، پس چرا باید در هوی و هوس خود خجول باشد؟ چرا باید ثروتمند را در بهرهگیری از نعم خود آزاد بگذارد؟ چرا نباید بخشی از آن را تصاحب کند؟ چرا دست به دزدی نزند؟ برای آن کس که فاقد مالکیت است، تقدس مالکیت نیز به خودی خود از میان میرود.
کارگران هم با هم رقابت میکنند. رقابت بین کارگران علیه یکدیگر بدترین جنبه مناسبات امروزی برای کارگران و برترین سلاح در دست سرمایهداران علیه کارگران است. سرمایهداری تمام وسایل معیشت را در اختیار دارد و دولت نیز از او حمایت میکند و کارگر باید آن را از او بازپس بگیرد.
حال اگر در این میان دولت هم دزد باشد، امکانات رفاهی را برای طبقات فرودست تر فراهم نکند، و در عین حال هماهنگ با شعار مدرنیه مظاهر سرمایه داری را به وسیله رسانه های تک صدایی و فراگیرش به مردم حقنه کند ببینید چه وضعی پیش می آید.
دولت ایران در عین وفاداری به اصول سرمایه داری از درگیر بودن مردم با سنت و فرهنگ نا به هنجاری که در بین آنها رواج دارد استقبال می کند. مذهبی در این بین وجود دارد که به او اجازه می دهد همچنان سرمایه داری بماند بدون این که ملزم به رعایت گول زنک های آن باشد. هر عملی به وسیله این مذهب توجیه می شود. نه تنها سیاست ها و برنامه های دولت، بلکه خطاها و اشتباهاتش نیز به وسیله تقدس مذهب لاپوشانی می شود. مسوولین حکومتی با توجیه "نماینده خدا بودن" از هر انتقادی مصونند. مردم در منجلاب دشمنی علیه یکدیگر بدون شناختن دشمن واقعی دست و پا می زنند. طبقات فرودست برده ی حاکمانند و زنان برده ی مردان. اگر دیگر جوامع سرمایه داری بردگی جنسی را از طریق عرضه ی چشم آزار زنان رواج می دهند، در اینجا با پوشاندن و مخفی کردن زنان، ارائه تصویری حیوانی و شهوت زده از مردان، تابو کردن رابطه دو جنس در هر سطحی، حرص آن دو را نسبت به هم افزایش می دهد. و برای اینکه این روابط همچنان در کنترل خودش باقی بماند صیغه را رواج می دهد، چند همسری را تبلیغ می کند، خانواده ی نیمه مستقل راه می اندازد و هزار و یک دوز و کلک دیگر از دین بیرون می کشد تا این حرص همچنان بماند، زنان مردان را مقصر بدانند و مردان زنان را مایه ی گناه.
در وضعی این چنین همه یادشان می رود دشمن اصلی کیست.