ناقوس سبز
مرض ام چندان برای خودم مهم نیست . فقط شبها نمی گذارد بخوابم . که این چندان هم بد نیست . حداقل مزاحم ندارم . هرچند مجبورم چراغ را خاموش کنم تا سهراب خوابش ببرد . هرچه هم می گویم برود در اتاق دیگر بخوابد تا من بتوانم کارهایم را انجام دهم قبول نمی کند . می خواهد پیش من باشد ، احتمالا می خواهد مواظبم باشد . ولی آخرش می ترسم یکی از این استخوان ها آنقدر دراز شود که به یک جاییش فرو رود . چند روز پیش که با هم خوابیده بودیم ، درست همان موقعی که کار داشت تمام می شد ، دیدم از حال رفت . استخوان تیز کناری لگنم ناگهان چنان بزرگ شده بود که به نرمی حساسش فرو رفته بود . حیف ! چقدر آن استخوان را دوست داشت . همیشه وقتی آن را لمس می کرد کلی می خندیدیم . دست خودم نبود . بیماری ام این طوری است . استخوان هایم هر وقت که عشقشان بکشد به طرز نابهنجاری رشد می کنند . به خاطر همین مدت هاست از خانه بیرون نرفته ام . بار آخری که پایم را از خانه بیرون گذاشتم پسر کوچک همسایه از ترس فرار کرد ؛ استخوان گونه ام زمان بدی را برای بزرگ شدن انتخاب کرده بود . دکترها می گویند قابل درمان است . اما پول زیادی می خواهد . من که اصراری به درمان ندارم . سهراب به طرز احمقانه ای دست و پا می زند . می گوید دوستم دارد و حالا که امیدی به خوب شدنم هست ، هرکاری از دستش بربیاید انجام می دهد . بهش گفتم بعدش که چی ؟ وقتی یکی دو سال دیگر قرار است دلت را بزنم ، تلاشت به شدت مذبوحانه و مسخره است . هفته پیش رفته بود سراغ حاج یاسر سنگ فروش پول قرض کند . بیچاره فکر می کند با این پول ها کاری از پیش می رود . این سنگ فروش که می گویم کارش با بقیه سنگ فروش ها فرق دارد . یک جور سنگ های مخصوصی می فروشد . سنگ های گرد سیاهی به اندازه سنگ پا که تویش دانه هایی دارد که برق می زنند . نمی دانم هرکدام را چند می فروشد ، ولی از چند سال پیش که به سنگ فروش معروف شده تا به حال توانسته نصف زاینده رود را بخرد . می گویند از بچگی آرزویش این بوده که زاینده رود مال او باشد تا بتواند آبش را خشک کند و کف آن را ببیند . یکی نیست بگوید مرتیکه این همه سال که رودخانه خشک شده بود کَفَش را می دیدی . سهراب هیچ وقت از او خوشش نمی آمد . هر وقت می شنید سنگ های حاج یاسر یک نفر دیگر را شفا داده ، هر چه فحش و بد و بیراه بلد بود نثارش می کرد . دو ماه پیش که شنیدیم هانیه بعد از 12 سال حامله شده ، نزدیک بود از عصبانیت سکته کند . زن بیچاره یک سال تمام سنگ را در رحمش گذاشته بود . این که چگونه توانسته نطفه را بگیرد نمی دانم . آن روز که شنیدم ، استخوان ران پای راستم به طرز وحشتناکی در حال رشد بود . این بود که نتوانستم بروم ازش بپرسم . هنوز مانده ام که سهراب چطور خودش را راضی کرد سراغ سنگ فروش برود . به خصوص بعد از آن شعر " آب را گل نکنیم" اش که دو سال پیش گفته بود میانه شان حسابی شکرآب شده بود . سنگ فروش احمق فکر کرده بود شعر سهراب خطاب به او بوده . شاید هم بوده باشد ، کسی چه می داند . اما خوب نیست همه جا جار بزنیم شاعر بزرگ قرن ما ، شعر معروفش را با الهام از یک سنگ فروش قالتاق سروده است . یادم نیست دقیقا حاج یاسر چگونه سهراب را با تیپا از حجره اش بیرون انداخته بود . وقتی آمد خانه ، همین طور که در حال خندیدن به دماغم بودم که مثل دماغ پینوکیو دراز شده بود ؛ شنیدم که بهش گفته : " مرتیکه بی ناموس سینه بند زن مردمُ رو طناب دید می زنه * پول هم می خواد ، به من چه که زن تو مثل خورشید استخوناش می زنه بیرون! " بعدا که به این مثل خورشید فکر کردم دیدم چه تصویر جالبی در ذهن این مرد درست شده . راست می گفت . استخوان هایم مثل شعاع های خورشید از بدنم بیرون می زد . *** از دو ماه پیش تا به حال وضع من چندان فرقی نکرده است . فقط انگشت وسطی دست راستم به طرز شرم آوری بزرگ شده . این است که دیگر نمی توانم بنویسم . دختر گلابگیری بود که آن وقت ها که حالم خوب بود بهش درس می دادم . خوب شد این یک کار را در زندگیم انجام داده بودم ، چون الان می تواند برایم بنویسد . اما وضع سهراب به کلی فرق کرده است . بعد از این که حاج یاسر ناامیدش کرد ، دو روز نشست فکر کرد . بساطش را پهن کرده بود وسط حیاط ، کنار ریحان هایی که مادرش کاشته بود . هر چه بهش گفتم حداقل بیا داخل خانه بکش ، کاشان شهر کوچکی است ، بویش همه شهر را برداشته ، به خرجش نرفت . مرا بگو که به فکر آبرویش بودم . غروب روز دوم داشتم انارهایی را که خواهرش برایم دانه کرده بود می خوردم ؛ دیدمش در چارچوب در ایستاده و نیشش تا بناگوش باز است . همان موقع بود که انگشت وسط دست راستم شروع کرد به رشد کردن و کاسه انارها را برگرداند . همان طور که داشت دانه های قرمز انار را جمع می کرد گفت که می خواهد سنگ بفروشد . از آن سنگ ها اطراف کاشان زیاد بود . یک هفته نشده بود که اتاق آبی مان پر از سنگ های سیاه شده بود . شب ها که مرا بغل می کرد و می برد تا سنگ هایی را که جمع کرده بود نشانم دهد می گفت " ستاره های آسمونمون دارن زیاد می شن" . راست هم می گفت . دانه های داخلشان چنان برق می زدند که فکر می کردی هزارتا گربه تو تاریکی بهت زل زده اند . سنگ هایش را نتوانست داخل کاشان بفروشد . حاج یاسر همه را شفا داده بود . این بود که دوره افتاد تو شهرهای اطراف . روزهای اول گونی سنگ ها را می گذاشت روی دوشش و راه می افتاد . هرچند که بعدش ماشین خرید و راحت شد ، اما کمردردش ماند . بعد از یک ماه آنقدر پول داشت که می توانست سی و سه پل را بخرد و نگذارد دست حاج یاسر به بقیه زنده رود برسد . اما این کار را نکرد . سفر آخرش رفته بود شیراز . بعد از سه روز که برگشت داشتم برای اولین بار داستان فروش سنگ هایش را گوش می کردم . دیگر خودم هم به خوب شدنم علاقه مند شده بودم . اما فهمیدم یک جای کار می لنگد . وقتی در حمام داشت برای خودش "دختر شیرازی" می خواند ، شستم خبردار شد که دچار یک جفت ابروی کمانی شده است . الان دو هفته ای می شود که ندیده امش . * بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب .
با علی و روزبه در گودو نشسته ایم . در مورد حیوانات و محیط زیست صحبت می کنیم . وقت رفتن روزبه می رود ماشینش را از پارک دربیاورد و علی رفته توالت . خانمی با تلفن صحبت می کند . می شنوم که می گوید : "باران کوثری روبرویم نشسته است" . سرم را برمی گردانم . باران کوثری را می بینم که با موهای قهوه ای و شال سبز با سه نفر دیگر دور یک میز مستطیل شکل نشسته اند . یک نفر با پیش بند سورمه ای و پیراهن سفید برای گرفتن سفارش به میزشان نزدیک می شود . باران کوثری دستش را به آن طرف میز دراز می کند . مردی که سفارش می گیرد ، خم می شود و دست باران کوثری را از مچ به بالا می بوسد . گُر می گیرم . تصمیم می گیرم شانسم را امتحان کنم . آنقدر باران کوثری را نگاه می کنم تا چشم در چشم شویم . به سرعت رویم را با نفرت و خشونت بر می گردانم . داد می زند : "چطور جرات می کنی در کشور من رویت را از من برگردانی ؟" نقشه ام گرفت . جلو می روم . با صدای بلند طوری که همه بشنوند می گویم : "اولا هیچ کس این کشور را به شما نداده است که ادعای مالکیتش را می کنید" . همهمه می شود . به من اعتراض می کنند که چرا به یک بازیگر خوب مملکت توهین کرده ام . همان پسری که دست باران کوثری را بوسید از همه بیشتر سروصدا می کند و در فواصل فحاشی هایش زیر چشمی باران کوثری را می پاید .با بدبختی ساکتشان می کنم . "ثانیا مملکتی که بازیگر محبوب آن به خود اجازه می دهد با یک کارگر این طور برخورد کند ارزانی خودتان" . این بار همه ساکتند . خجالتزده به هم نگاه می کنند . علی را می بینم که از دستشویی بیرون آمده و هاج و واج ایستاده . در فاصله ای که من و پسر همراه باران کوثری ، پول میزهایمان را حساب می کنیم ، علی بروشور و دفترچه ای در مورد کارگران به آن کارگر می دهد . یکی هم به خانم کوثری می دهد . می خواهیم از کافه خارج شویم ببینیم روزبه آمده یا نه . به سمت در می رویم . خشکمان می زند . نیروهای گارد ویژه به سرعت از ماشین پیاده و وارد کافه می شوند . تا می آیم فکر کنم در این فرصت کوتاه این ها چطور باخبر شده اند ، لبخند موذیانه پسرک کارگر دستش را رو می کند . فرمانده نیروهای گارد دنبال کسی می گردد که بروشورها همراهش بوده . یادم می آید که کیف من هم پر از این بروشورهاست . حالا دارند با علی صحبت می کنند و او مسخره شان می کند . در شلوغی کافه ، کیف علی را چنگ می زنم و از در پشتی خارج می شوم . با سرعتی باورنکردنی می دوم . بروشورها را از کیف ها در می آورم و در چند سطل آشغال پشت سر هم می اندازم . تلفنم زنگ می زند . روی صفحه اش اسم میترا افتاده اما دختری که آن طرف خط است را نمی شناسم . خودش را همکار میترا معرفی می کند . می گوید شنیده است در تهران دارند چند نفر را دستگیر می کنند ، می خواهد ببیند من خبر دارم یا نه. می گویم :" می شود بعدا زنگ بزنی ؟ الان دارند ما را می گیرند ." صبر نمی کنم جواب دهد ، گوشی را قطع می کنم . به کافه برمی گردم . روزبه پیدایش نیست . فرمانده مشغول بازجویی است و هیچ کس حق خروج ندارد . کنار علی می نشینم . می گویم : "چی بهشان بگویم ؟ تو چی گفتی ؟" . با خنده می گوید :"اینها خیلی پرت اند . بهشان بگو بروشورها را از یک NGO گرفته ایم ، نمی دانیم کارشان چیست . اما اگر شما اجازه دهید زن ها در خیابان دوچرخه سواری کنند ، ما دیگر هیچ چیز نمی خواهیم" چند نفر جلو می آیند و از علی می خواهند در مورد خاطرات حبسش برایشان بگوید . یکی می گوید :"مطلب مددی ات را خواندم" و شروع می کند به دست زدن برای من . فرمانده جلو می آید و با خشونت متفرقشان می کند . پشت گردنم را می گیرد . پاهایم در هوا تاب می خورند . علی را می بینم که با مشت و لگد پشت سر من به داخل ون پرتاب می شود . دیگر حتی بغض ۱۸ تیر را هم نمی توان با تو قسمت کرد . اغلب منتظر یک حرف ، یک نگاه یا یک حرکت می مانم اغلب روزم ، روزهایم به همین انتظار می گذرد ؛ به کندی افسردگی و بی حوصلگی در تنم رخنه می کند بی آن که دستی دراز شده باشد ؛ به رفاقت مدت هاست اجازه ی عاشقی ندارم ، این روزها اجازه ی رفاقت هم جنسیتم گم شده است در روابط عاطفی ، عشقی نیست لطیف نیستم ؛ و این محبتی برنمی انگیزد و در رفاقت ها ، دختران لایق رفیق خوانده شدن نیستند و من آن جا یک دخترم ! ساعت های جوانی بی آن که مزه ای داشته باشند می گذرند و من با کوله باری از تنهایی پیر می شوم "به زودی" عملی شد ! این متنی است که برای سایت میدان فرستادم . این هم لینکش: یا به دخترانتان تجاوز می کنیم یا آن ها را از رفتن به دانشگاه منع کنید! پس از واقعه زنجان، سئوالی مدام در ذهنم چرخ می خورد: چرا مساله در ایران این طور سر و صدا می کند و خشم مردم را برمی انگیزد ؟ چرا در ایران ، مردان پا به پای زنان برای امری چنین زنانه خشمگین می شوند و اعتراض می کنند ؟ آیا علت آن همان چیزی است که به غیرت مردان ایرانی تعبیر می شود ؟ و بعد سیل خبرهایی که در این باره می شنویم ، از شبکه های تلویزیونی خارج از کشور گرفته (که برایشان فرقی نمی کند موضوع تجاوز به یک دختر باشد ، یا عروسی مجلل فلان آقازاده یا سهمیه بندی بنزین !) تا خبرگزاری های دولتی ایران و سایت ها و وبلاگ های رسمی و غیر رسمی که خبر را دهان به دهان می گردانند . مطلبی که در میدان نوشته بودم تمام شد ، اما از کامنت ها و وبلاگ هایی که در این مورد نوشته اند خیلی دلم پر است و نمی توانم چیزی نگویم . به فرض هم که این دختر به فرض محال خودش هم مقصر بوده باشد ، آیا این چیزی از گناه مددی کم می کند ؟ آیا این به مددی اجازه می دهد از موقعیت خود در جهت برآوردن امیال جنسی اش استفاده کند ؟ آیا باید اجازه دهیم فرهنگ مرد سالار اینقدر در ما نفوذ کند که در همه اتفاقات رویمان را از مرد برگردانیم و به زنان به عنوان مقصران اصلی هر واقعه ای نگاه کنیم ؟ آیا اگر مددی پرکاری جنسی داشته یا به هر دلیلی نیازهای جنسی اش برطرف نمی شده ، نمی توانسته به سراغ زن هایی برود که چنین خدماتی را در مقابل پول و یا شاید با رضایت به او ارائه می دادند؟ در این صورت چه دلیلی دارد که این فاجعه را یک پاپوش برای مددی فرض کنیم وقتی این امکان برایش فراهم بوده و نخواسته استفاده کند ؟ یکی از فعالیت هایی که گروه میدان انجام می دهد ، دفاع از حق ورود زنان به استادیوم های ورزشی است . برای این کار کمپینی تشکیل شده با همین نام که لوگوی آن و کارهایی که تا به حال در این مورد انجام شده است را می توانید در سایت میدان زنان ببینید . یکی دیگر از گرو هایی که در میدان فعالیت می کند گروه مستند سازی است . هدف این گروه ایجاد تغییر در حوزه زنان از طریق ساختن فیلم است . در مورد این گروه در آینده بیشتر خواهید شنید و بیشتر خواهم نوشت . عجالتا گروه مستند سازی فیلمی ساخته است درباره ورود زنان به استادیوم آزادی که پنج شنبه این هفته آن را نمایش دادیم . گزارشش را می توانید اینجا بخوانید . قسمت هایی از آن را می آورم که تشویق شوید لینک را باز کنید : پس از آن ساناز الله بداشتي، از فعالان كمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه ها تاريخچه اي از كمپين و تلاشهاي مكرر زنان براي ورود به استاديوم آزادي به عنوان تماشاگر را ارائه داد و فيلم "90 دقيقه برابري" كه كار مشاركتي گروه مستند سازي ميدان زنان است و تجربه شخصي يكي از فعالان جنبش زنان را در ورود به استاديوم ازادي با لباس پسرانه روايت مي كند نمايش داده شد. از نكات جذاب اين برنامه، واكنش تماشاگران به صحنه هايي از فيلم بود كه در آن وحيده مولوي با لباس پسرانه از گيت بازرسي پليس عبور مي كرد و وارد ورزشگاه مي شد. چند نفر از حاضران بعد از ديدن صحنه از شدت هيجان و خوشحالي اشك مي ريختند و بسياري از دختران عضو كمپين نيز بغض حسرت داشتند. يكي از حاضران هم بعد از پخش فيلم گفت: "تمام مدت دعا مي كردم كه نگيرندش!" بعد از پخش فيلم، وحيده مولوي درباره تجربه خود در طول توليد فيلم چنين توضيح داد: "ما هميشه مي دانستيم كه در كنار تلاشهاي سازماندهي شده فعالان جنبش زنان براي اعتراض به جداسازي جنسيتي كه نماد آن استاديومهاي فوتبال بود، زنان به طور فردي در طول سالهاي بعد از انقلاب با پوشيدن لباس پسرانه اين سد را مي شكنند. وقتي در گروه مستندسازي قرار شد دنبال دختري بگرديم كه اين تجربه را داشته و آن را مستند كنيم، من فكر كردم به عنوان يك فمينيست داوطلب شوم و ببينم كه شكستن اين سد از اين راه چه احساسي دارد." او سپس به سئوالاتي درباره اينكه چگونه از اين سد گذشته و در ورزشگاه چه احساسي داشته و اينكه چگونه وقتي تماشاچيان مردي كه در اطراف او نشسته بودند فهميده اند دختر است، فحش دادن را متوقف كرده و تنها هيجانشان را با روشهاي اخلاقي تخليه مي كرده اند پاسخ داد. می دونم که دلتون می خواد فیلم رو ببینید ، به زودی ....
حسن مددی، معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، آزاد شد
برای پاسخ به این سوال برمی گردیم به دو سال پیش ، هنگامی که در دانشگاه کرمانشاه و علامه طباطبایی تهران به چند دختر تجاوز شد و صدایی از کسی در نیامد . تنها چند تشکل زنان با صدور بیانیه هایی به این امر اعتراض کردند . اما چه می شود که به فاصله دو سال بعد از آن حوادث ، دو اعتراض گسترده و تحصن بزرگ دانشجویی در تبریز و زنجان صورت می گیرد ، در حالیکه مساله همان است که دو سال پیش بود . آیا در این مدت ما به آن حد از درک و آگاهی رسیده ایم که به حق طبیعی زنان بر بدن خودشان احترام بگذاریم و اگر به آن تعرض شد این چنین اعتراض کنیم ؟
چرا به یکباره موضوع "تن" یک زن که تا پیش از این تابویی بس وحشتناک بود که حتی در جمع های زنانه نیز صحبت از آن گستاخی محسوب می شد ، این چنین نقل محافل می شود ؟
دو سال از آغاز طرح امنیت اجتماعی می گذرد . در نوبت های مختلف این طرح آن چه که بیش از همه برای مردم ملموس بود ، طرح برخورد با بدحجابی بود . هر چند طرح مقابله با اراذل و اوباش فجایع انسانی شدیدتری را رقم زد ، اما چون با زندگی همه مردم گره نخورده بود ، با واکنش درخوری مواجه نشد . اما امروز کمتر کسی را می بینیم که حتی یک بار هم با تذکر مامورین طرح ارتقای امنیت اجتماعی مواجه نشده باشد و نه تنها در خیابان ، بلکه در ادارات ، شرکت های خصوصی و کلیه مکان هایی که زنان ممکن است به آن رفت و آمد داشته باشند ، آثاری از این طرح دیده می شود . آمارهایی به دروغ یا راست از رضایت مردم نسبت به ادامه طرح حکایت دارند ، و سردار رادان حمایت عموم مردم را پشتوانه خود می داند ، پس چرا همچنان بعد از دو سال نیاز به گشت ارشاد آن هم در غالب طرح های ضربتی داریم؟!
وقتی زنان در هر خیابان و میدانی از شهر ، چشم هایی را بر تنشان احساس می کنند که منتظر شکارشان هستند و حضورشان با تذکر ، دستگیری ، تعهد و پرونده سازی یادآوری می شود ، نمی توان انتظار داشت این جو ناراحتی و عصبانیت به مردان منتقل نشود . وقتی بچه هایی را می بینم مضطرب ، که مبادا مادرانشان گرفتار مامورین گشت ارشاد شوند ، متوجه می شوم این خشم به بچه هایمان نیز منتقل شده است .
و حال از این باروت خشک چه انتظاری می توان داشت ؟ وقتی بحث زنان ، تن شان و ناموس بودنشان را اینقدر پررنگ کنی ، کاری بکنی که نام زن و جنسیتش همه جا دهان به دهان بگردد ، نمی توانی از سردار زارعی ات غافل باشی ، نمی توانی اجازه دهی مدیرانت همچنان همان مردان هوسران متظاهر باشند و هیچ اتفاقی نیفتد .
وقتی مردم تحت فشار هر روزه روانی ، دیداری و حتی شنیداری ماموران گشت ارشاد باشند ، مسلما انتظار دارند همان طور که می گویید امنیت برای زنان به وجود آید و وقتی نمی توانید این امنیت را به زنان بدهید ، انگشت اتهام به سوی خودتان باز می گردد . پس فایده این همه بگیر و ببند چیست وقتی دخترانمان حتی در دانشگاه ها نیز امنیت ندارند ؟
در این موقعیت دور از ذهن نیست که اقدام به برقرای رابطه جنسی با یک دختر از طریق تحت فشار قرار دادن او چنین اعتراض و تحصنی را در پی داشته باشد .
اما آن چه که این قضیه را پیچیده تر می کند ، اتفاق افتادن آن در دانشگاه است . تا پیش از این دانشگاه ها علاوه بر کارکرد اصلی شان یعنی آموزش آکادمیک مباحث علمی ، محلی برای رشد اجتماعی افراد بود و از لحاظ اخلاقی و پرورشی محیط امنی برای دانشجویان محسوب می شد . اساتید دانشگاه به علت حضورشان در محیطی آموزشی و فرهنگی افرادی قابل اعتماد تلقی می شدند که می شد از آن ها انتظار داشت با نگاه بی طرفشان در مقابل آسیب های اجتماعی و فرهنگی سکوت نکنند . اما با طرح پاکسازی اساتید ، بیرون کردن اساتید دگراندیش و حساس به مسایل اجتماعی و جایگزین کردن افرادی بی تدبیربا آن ها که جز به نفع شخصی شان و پیش برد مقاصد گروه حکومتی خاصی نمی اندیشند ، باید انتظار چنین فجایعی را هم داشت . هوسرانی و در پی مقاصد جنسی رفتن ، وقتی به دانشگاه و اساتید کشیده می شود تبدیل به فاجعه ای می شود که نمی توان و نباید از کنار آن به آسانی گذشت . هر چند می توان گفت در هر جمع و گروهی افرادی پیدا می شوند که نخواهند یا نتوانند به هدف و آرمان جمعی آن گروه پایبند باشند ، اما بی شک تکرار این حادثه اخطاری جدی است . چگونه به یکباره تعداد مردان هوسران و سودجویی که ادعای مسلمانی شان گوش فلک را کر می کند آن چنان زیاد می شود که می توان در هر دانشگاهی حداقل یکی از آن ها را سراغ گرفت ؟
وقتی روسای دانشگاه به جای ارتقای سطح علمی و آموزشی دانشگاه که وظیفه اصلی آنها در مجموعه تحت سرپرستیشان محسوب می شود ، به دنبال شکایت خصوصی از دانشجویان و یا بر عهده گرفتن نقش حراست در دانشگاه ها هستند و به تذکر لسانی به دختران در مورد نوع آرایش و پوششان روی می آورند طبیعی است که اساتید و معاونین آن ها درصدد برآیند با سوءاستفاده از موقعیت شغلی و جایگاه تصمیم گیریشان ، مطامع و هوس های شخصی خویش را برآورند . در این میان طرح هایی همچون محدودیت پوشش برای دختران در دانشگاه ها نیز به آن ها کمک می کند . وقتی هیچ نظارتی بر کار هیچ کدام از تصمیم گیرندگان نیست و از سویی کسانی به تصمیم گیری گمارده می شوند که توانسته اند با تملق و تظاهر به مسلمانی ، مقامی بالاتر به دست آورند ، چرا تصمیم گیرندگان در کمیته های انضباطی که سرنوشت دانشجویان یک دانشگاه در دست آنهاست از موقعیت وسوسه انگیز خود سوءاستفاده نکنند ؟
ابهامی که پیش می آید در این است که وقتی می توان از دختران به عنوان صیغه های دم دست آقایان استفاده کرد ، چرا روسای همفکر آن ها در وزارت علوم درصدد اجرای طرح سهمیه بندی جنسیتی در دانشگاه ها بر می آیند؟ ایا جز این است که هر چه تعداد دختران بیشتر باشد ، تنوع انتخاب برای سلیقه های متفاوت آقایان بیشتر می شود ؟ معلوم نیست چرا وزیر علوم می خواهد این شانس را از همکاران زیردست خود بگیرد !
حتی می توان بدبینانه تر نگاه کرد . برنامه ای در حال اجرا است که علاوه بر ارضای میل جنسی آقایان ، می خواهد نشان دهد حتی دانشگاه هم دیگر امن نیست. می خواهد به خانواده ها گوشزد کند وقتی دخترانتان را به دانشگاه می فرستید باید منتظر عواقب بعدی آن هم باشید : یا به دخترانتان تجاوز می کنیم یا آن ها را از رفتن به دانشگاه منع کنید . تنها پیامی که از عدم برخورد با خاطیان و متجاوزان به مردم داده می شود این است که هیچ کاری از دست شما برنمی آید ، تنها می توانید دخترانتان در خانه نگهدارید . و آن وقت دیگر نیازی به طرح سهمیه بندی جنسیتی هم نیست ، دختران خود به خود از صحنه دانشگاه ها حذف خواهند شد ، همانطور که با ناامن نشان دادن محیط شرکت های خصوصی دختران با فشار خانواده ها از کارکردن نیز منع می شوند . از آن گذشته دختران بی سواد و بی بهره از آموزش های آکادمیک در شرکت های دولتی و خصوصی به چه کار می آیند ؟
از تصمیمات و مقاصد پنهان مسوولین حکومتی که بگذریم ، نقش جامعه ی سنتی و بسته زن ستیز ، جلب توجه می کند . در جامعه ای که نگاه ابزاری به زن و بهره برداری از وی به عنوان یک کالای جنسی ، همه روزه از طریق طرح امنیت اجتماعی ، لایحه حمایت از خانواده ، طرح های ضربتی محدودیت پوشش در دانشگاه ها و اماکن دیگر و ... تبلیغ می شود ؛ به مردان القا می شود که ایشان هیچ نقشی در کنترل میل جنسی شان که همچون افساری آن ها را می کشد ، ندارند و در این میان تنها زنان هستند که گناهکارند و باید خود را بپوشانند و مراقب رفتار خود باشند ؛ به طور حتم در هر اتفاقی نوک پیکان به سمت زنان برمی گردد . آن هم زنانی که الگوهایی که برایشان ساخته اند را قبول ندارند ، سدها را می شکنند و حاضر نیستند نقش موجودات منفعل ، مظلوم و سر به زیر را بازی کنند .
اتفاقاتی از این دست کم نبوده اند و نیستند . حوادث دانشگاه های کرمانشاه ، علامه و تبریز تنها مواردی بودند که دست عوامل آن ها رو شد . در همان دانشگاه زنجان و دیگر دانشگاه های کشور ، بارها دختران زیادی برای برقراری رابطه جنسی از سوی مسوولین تحت فشار قرار گرفته اند ، اما برای حفظ آبرویشان سکوت کرده اند و با تن دادن به این خواسته و یا ترک محل ، قائله را خوابانده اند و صدایی از کسی در نیامده است . اما حال که دختری جرات کرده و با وجود تمام سدهای خانوادگی و اجتماعی پیرامونش به ادامه این روند اعتراض کرده است ، غول خفته مردسالاری همه ما بیدار شده و رگبار تهمت ها و انگ ها را به سوی او نشانه رفته است . از مسوولین حکومتی و خبرگزاری های رسمی گرفته تا سایت ها و وبلاگ ها و یا اظهار نظر های غیر رسمی مردم کوچه و بازار ؛ همه درصدد تبرئه و رفع اتهام از مرد متهم برآمده اند . زیرا آموخته ایم زن عشوه گر است ، اگر حواسمان به او نباشد فاسد می شود و می تواند مرد را - در هر سنی که باشد- گول بزند .
وای به روزی که این زن سرش را بلند کند ، همه مان تمام قد در برابرش می ایستیم تا سر جایش بنشانیم . با چنین اوصافی آیا هیچ زنی دیگر جرات می کند صدای مظلومیتش را بلند کند ؟
طبیعی است که زین پس همه دختران و زنان ترجیح می دهند به یک رابطه جنسی اجباری تن بدهند ، در غیر این صورت باید تاوان رانده شدن از خانواده ، دوستان و جامعه را بپذیرند ؛ و این بهای بس گزافی ست برای زن بودنشان .

