ناقوس سبز
اغلب فکر می کنم حساسیتم نسبت به مزاحمت مردان شهرم زیاده از حد است. در خیابان های تاریک شهر قدم می زنم. تنها، بی حوصله و درخود؛ در فکر خالی زندگی؛ بی آن که خواسته باشم قدم های کسی با قدم هایم هماهنگ باشد. چهار پسر جوان از روبرو می آیند. یادم می افتد پیاده رو پهن تر از آن است که لازم باشد خودم را کنار بکشم بی تفاوت از کنارشان رد می شوم انگار بی تفاوتی ام، مردانگیشان را به سخره می گیرد. سرش را تا صورتم پایین می آورد و با درآوردن صدای بوسه، تمام سلطه ی مردانه ی شهرش را یادآوری می کند. چشم در چشم می شویم. دستم را به تهدید زدن بالا می آورم. به هیچ جایش نمی گیرد و بازی را ادامه می دهد. گردی آرنجم با ضربه ای بر گردنش جای می گیرد، هلم می دهد، کف دست راستم را بر صورتش می گذارم و به عقب می رانمش. سیل فحش بر سرم می بارد. سه مرد دیگر وارد بازی می شوند جدایش می کنند جدا می شویم. به راهم ادامه می دهم. زنان ساکت و سربه زیر شهرم، راه گلویم را می بندند.
پ.ن ۱: پست قبلی مشکل داشت ، بنابراین دوباره گذاشتمش. از دوستانی که سر کار رفتند عذرخواهی می کنم. پ.ن۲: دوست عزیزی لطف کرده اند و در وصف آزادی شعری گفته اند و به این حقیر تقدیم کرده اند. اهل تعارف نیستم و معمولا بلد نیستم خوب تشکر کنم. پس فقط می گویم ممنون. باشد که تشکر مرا بپذیرد. روسری مشکی یعنی این که حالم خوب نیست یا حوصله ندارم . روسری سبز یعنی دارم میرم خوش گذرونی. روسری سفید یعنی این که وضعیت عادیه. یه فمینیست معمولی با فعالیت های مدنی. روسری قرمز یعنی دارم میرم جنگ. یعنی خیلی خوبم. یعنی هر چی بگن به هیچ جام نمی گیرم و کار خودمو می کنم. بنابراین تا اطلاع ثانوی فقط روسری مشکی خواهم پوشید . یه هو یه زمانی می رسه که می فهمی این تنهاییه که بدتر از همه ی اون چیزایی که می بینی کوبیده می شه تو صورتت و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی. فقط باید برگردی تو لونه ی خودت، دست و پاتو جمع کنی و تو خودت مچاله بشی.تا دفعه بعد که دوباره خودتو گول بزنی و فکر کنی "این همونیه که باید باشه" . هر چند وقت یه بار توهم میزنی که تنها نیستی، که می تونی تنها نباشی. حتی فکر می کنی اونی که رفتی تو لونه ش یا اومده تو لونه ت به خاطر همه ی خنده های دنیا برای همیشه اونجا می مونه. اما تا چند روز دیگه تنها تو می مونی و دست های خالی... بعد به این نتیجه می رسی که همه ی اون لبخندها، نگاه ها، ها کردنای دست همدیگه تو زمستون، فقط برای فرار از خودت و خودش بوده، یه جور فرافکنی که یه روز دیگه جواب نمی ده. انگار که نه خانی اومده، نه خانی رفته. الانم برگشتم تو لونه م، خودمو مچاله کردم و دستام ، پاهامو بغل کردن. اگه یه کم دیگه صب کنی دیگه چشام هم تو تاریکی برق نمی زنه. می دانم این نوشته کوتاه شایسته جوان رشید هموطنم "یعقوب مهرنهاد" نخواهد بود. اما رویم نشد ساده تر از نوشتن یک پست از این اتفاق شوم بگذرم. او جوانی از نسل من بود، با همین دغدغه ها و نگاه به زندگی. چطور می شود که دیگر نباشد، چه کسی به خودش اجازه می دهد او را بر دار کند بی آن که خشم مردم را ببیند، آیا کسی به غیر از خود ما ؟! یعقوبمان را گرفتید، با فرزاد کمانگرمان چه می کنید ؟
کلیپ گروه مستند سازی میدان زنان در مورد لایحه حمایت از خانواده : دیدن کلیپ در یوتیوب (که البته با فیلتر شکن باید بازش کنید) نمی تونم بنویسم؛ مثل تو، مثل تو...وقتی که حالم بده نمی تونم از خودم متن های خفن ماندنی به جا بذارم که وقتی حالم خوب شد نخوام پاکشون کنم. این حالمو بدتر می کنه. اینا رو این جا می نویسم چون دارم خفه می شم از خفه خون، وگرنه به شماها چه که من حالم خوبه یا بد . اصلا به کسی چه که کی حالش خوبه و کی نیست . بعضی وقتا یه غلطایی می کنی که نباید بکنی، گاهی می دونی که نباید بکنی و گاهی نمی دونی. ولی آخرش فرقی نداره، در هر صورت به غلط کردم می افتی. مثل حالا. ولی اقلا می دونم که یه غلط رو دیگه به هیچ وجه نباید تکرار کنم. چه اصراریه به گه خوری اضافی وقتی داغونت می کنه؟! می خوام تنهای تنها باشم. هی از فردا نیاین بپرسین چته و اینا... که هیچی نمی گم و شاید هم بهتون بخندم و بگم که دستتون انداختم. از خودسانسوری متنفرم. از ایده آل گرایی متنفرم. از اینترنت کم سرعت متنفرم . از بی برقی متنفرم . از اینجوری حرف زدن متنفرم . از خودم به خاطر این که دارم اینا رو می نویسم متنفرم. از این که نقطه ها رو باید بدون فاصله از حروف گذاشت متنفرم. از اینکه نباید فکر کنم متنفرم. از اینکه نتونم آدما رو فارغ از جنسیتشون ببینم متنفرم. عصبانیم . به املای عصبانی دقت کنید. به خصوص عینش! واقعا عصبانیه. ویژه نامه ی سهمیه بندی جنسیتی در میدان زنان . در نظرسنجی شرکت کنید .

