تبليغاتX
ناقوس سبز


ناقوس سبز



 

این صحنه را تصویر کنید:

تاکسی ها به ردیف  پشت سر هم ایستاده اند. دو نفر از راننده ها مشغول بگو مگو هستند :

 راننده مسن تر: افشین گفت بیام اینجا.

راننده جوان تر(با اشاره دست به سیبیل راننده مسن تر): پس اینا رو برای چی گذاشتی اینجا؟ چرا پشت افشین قایم می شی؟ مگه تو زنی؟! خودت مردونه میومدی می گفتی می خوام تو این خط کار کنم. 

 یا این یکی : 

از جلوی گیم نتی رد می شوم ، چند پسر جوان بیرون مغازه نشسته اند؛ یکی از آنها وقتی در حال عبور هستم می گوید:

"مثلا از این خانم بپرس cpu  چیه؟ اگه بپرسی می گه میل بافتنیه!" 

اگر از خستگی در حال مرگ نبودم و نای حرف زدن داشتم برایش توضیح می دادم که cpu  از چه اجزایی تشکیل می شود و یا ازش می پرسیدم می داند فیدر چیست؟ می داند ترانزیستور چیست؟ برقگیر چیست؟ رله یا تریستور چیست؟

علاوه بر این حتی اگر من ندانم cpu چیه ، می دانم اگر دختری نمی داند cpu چیست برای این است که فقط بهش یاد داده اند میل بافتنی چیست . آن موقع که او در کوچه با پسرهای هم سنش فوتبال بازی می کرد ، من داشتم در خانه بافتنی یاد می گرفتم. آن موقع که در مدرسه به او یاد می دادند cpu  چیست یا اره برقی چطور کار می کند، من داشتم خیاطی یاد می گرفتم؛ از این به بعد هم با این طرح سهمیه بندی جنسیتی ، وقتی من دارم در دانشگاه کودکان را یاری می کنم یا خانه ها را داری! ؛ او دارد با مسایل مهم مملکتی یه قل دو قل بازی می کند!

 و تازه چه کسی تعیین می کند دانستن کارکرد اره برقی مهم تر از بافتنی است؟

 

بی ربط ۱: کار پیدا کردم ، از همه دوستانی که در این مدت به فکر بودند ممنون. فعلا این را داشته باشید تا از مصایب کار هم بگویم ، از زندگی ماشینی محیط کار و .... که چقدر حال آدم را بد می کند.

بی ربط ۲: عنوان این نوشته مربوط به مطلبی است که می خواستم بنویسم و ننوشتم، زیاد سعی نکنید!

 

نوشته شده در بیستم شهریور 1387ساعت 23:50 توسط ری را | |

 

 پنج شنبه: ساعت یازده و نیمه و خوشحالی از این که دیگه صدای کوفتی کر کننده "ترانه مادری" تو گوشت نمی پیچه که آخرشم نفهمیدی کجاش ترانه مادری بوده؛ حالا می تونی با اعصاب راحت بدون فحش دو صفخه کتابت ُ بخونی. خیالتم راحته که همه میلاتو چک کردی و رفقاتو خوندی و کلا تعطیل کردی می خوای یه شب دیگه رو هم نوچه نوچه کنون تموم کنی. بعد یهو دوازده و نیم که میشه هوس می کنی دوباره بری وبگردی. همینطور که داری کلوچه ای که از دو روز پیش تو کیفت مونده رو سق می زنی تا ته یه وبلاگ ُ می خونی و بعد که می آی ساعتو نگا می کنی می بینی دو شده و انگار ساعت اون پایین گوشه ی راست صفحه ت نبوده تا حالا که بهش نگا کنی. بالش ُ می ذاری پشت در که وقتی پنجره اتاقو باز می کنی در یهو باز نشه پدر محترم بفمه داری سیگار می کشی. آخ که چقد حالت خوب میشه وقتی می بینی داره بارون میاد. همونطوری که داری فکر کی کنی چقدر توی ذهن همه با هم فرق داره و بعضیا چطوری می تونن تَرَک ِ روی دسته ی لیوان شون رو یه صفحه کش بدن می ری تو نخ این که دو ساعت دیگه که تو می خوای بخوابی تازه یه سرباز بخت برگشته که از حالش هیچ خبر نداری و نکرده یه زنگ بزنه شماره یا آدرسی بده، باید از خواب بیدار شه و معلوم هم نیست تو این یه هفته عادت کرده به شب خوابیدن و صب بیدار شدن؛ چیزی که بهش می گن زندگی طبیعی یه آدم درست درمون ، یا نه. سیگارت به بی خیالی آدما حروم می شه و کاش می شد یه خبری ازت بشه.

 جمعه : بعدش تا ساعت 6 که بیدار بودم همش داشتم فکر می کردم کاش اینقدر زار نزنم اینجا، تا هر کی میاد یه سرکی بکشه پیش خودش نگه : اَه! بازم آه و ناله ی یکی از فراق یار و بدبختی های زمونه هواست، یا چرا این بی خیال نمی شه بره واسه دل خودش یه جایی کپه مرگشو بذاره و ساکت باشه. بعد دیدم که فردا(یعنی امروز) گند ترین روز هفته س؛ با این که هیچ روزش با هیچ روزش فرقی نداره و شب هاش از روزهاش بهتر نیست، جوری که باید تعجب کنی، و من حق دارم دلتنگی ها، گریه ها و خاطرات ناگهانی لعنتی م ُ یه جایی خالی کنم تا فردا دوباره بتونم لبخند بزنم و بگم من خوبم؛ با همان لحن احمقانه همیشگی که مخصوص خودمه . به هیچ جایم هم نیست این دنیا با آن نماندن ها و حسرت های مسخره ش .

  و بعدش هم دیدم این روزها که دلمان می گیرد نمی دانیم کجا ببریمش و همین جور که توی دستمان گرفته ایمش هی بهش زل می زنیم، اشکمان با خنده مان قاطی می شود و خوب که کفرمان در آمد شانه بالا می اندازیم و پرتش می کنیم آن ته مه ها تا دوباره با هزار جان کندن خودش را بکشد بالا و دوباره بگیرد. از بس که سمج است و از بس که تو را دوست دارد. این را که بهش می گویم قیافه ی احمقانه ی خنده داری به خودش می گیرد جوری که مجبور می شوم بگویم به درک! برو بمیر. انگار که تا پیش از این نمرده باشد. بعد مثل سگ پشیمان می شوم و برای این که خرش کرده باشم تا یک هو به سرش نزند همان ته مه ها بماند و دیگر بالا نیاید دست می کنیم از قسمت های خوب زندگیمان صورت خندان تو را در میاوریم بهش نشان می دهیم؛ که همان طوری که داری لبت را می گزی برایت می میرد. بعد که بهش می گویم لعنتی این را دادم که نمیری مثل بچه ها قهر می کند، پشتش را می کند به من و عکس تو را قایم می کند، اما سرش را که بر می گرداند و قیافه ی وامانده ی مرا که می بیند، لب ورمی چیند و عکس را پسم می دهد و می رود برای خودش یک گوشه ای بغ می کند. اصلا هم عین خیالش نیست که یکی دو ماهی می شود که رفته ای آنقدر که حسابش از دستم در رفته و انگار یکی دو ماه زمان کمی ست برای بی خیال شدن. خوب که چزاندمش دستش را می گیرم می آورم سرجایش می نشانم تا چند ساعتی برای خودش بپلکد و خوش باشد تا دوباره بگیرد.

 

پ.ن: هیچی، حال کردم یه پست رو هم واسه دل خودم بنویسم.

 


 

علیرضا ثقفی آزاد شد.

عليرضا ثقفي كه در روز سه‌شنبه ( 5/6/87) به دنبال احضار وزارت اطلاعات دستگير شده بود، شب گذشته (7/6/87) از زندان اوين آزاد شد.
نوشته شده در هشتم شهریور 1387ساعت 19:9 توسط ری را | |

 

وبلاگی پیدا کردم با این عنوان:

شلوارهای نازک احساس در خانه ملت

تا آنجا که متوجه شده ام قرار است نمایندگان دوزنه یا چند زنه ی مجلس را معرفی کند.

بالاخره ما باید بفهمیم چه کسانی می خواهند لایحه حمایت خانواده را در مجلس تصویب کنند.

خسته نباشید می گویم به کسانی که این وبلاگ را راه انداخته اند.


 

بازداشت علیرضا ثقفی

علیرضا ثقفی عضو کانون مدافعان حقوق کارگر و نیز عضو کانون نویسندگان ایران به دنبال بازداشت و احضار تعدادی از خانواده های زندانیان دهه ۶۰ ، بازداشت و به زندان اوین منتقل شده است. گویا همسر و پسر ایشان نیز احضار شده اند.

نوشته شده در ششم شهریور 1387ساعت 18:9 توسط ری را | |

 

اینجانب یک عدد مهندس برق با گرایش الکترونیک می باشم که به شدت دنبال کار می گردم.

متاسفانه دوستان و آشنایان در این حوزه مشغول به کار نیستند که با سفارش ایشان استخدام شوم.

و از آن جا که به جز از طریق پارتی بازی نمی شود در این مملکت کار پیدا کرد از همه شما دوستان و یاران همدل می خواهم اگر کاری برای این بنده حقیر سراغ دارید معرفی کنید.

یک عدد رزومه هم موجود می باشد که در صورت اعلام برایتان ارسال خواهم کرد.

لطفا این پست را جدی بگیرید و آستین هایتان را بالا بزنید.

 

 

 

نوشته شده در پنجم شهریور 1387ساعت 19:27 توسط ری را | |

 

حرف این است که سربازی مرد می سازد، واقعیت این است که سربازی زور شنیدن می آموزد.

عزیزی که رفته ای:

کاش تو به مانند ما دلتنگ نباشی، کاش تو هوای ما را نکنی.

چه ما اینجا می توانیم با هم حرف بزنیم و از دوری تو بگوییم، اما تو آنجا ... نمی دانم چه می کنی!

نمی خواهم تصور کنم که تو آنجا در پایگاه بازتولید زور حکومتی چه می توانی بکنی؟!

کاش با خودت نگویی "من اینجا چه کار می کنم!"

به یاد تو پیاده روی کریم خان را پیاده می روم، از شیرینی فروشی "سی تو" نان خامه ای می خرم و می روم در میدان هفت تیر می نشینم. نان خامه ای ها دست نخورده می مانند و دود سیگارهایم به جای خالی تو حجم می دهد.

نوشته شده در دوم شهریور 1387ساعت 23:9 توسط ری را | |