تبليغاتX
ناقوس سبز


ناقوس سبز



 

جعبه ی سیگارم را نگاه می کنم که چند نخ در آن مانده است. همزمان تصور می کنم چشم هایی که مرا می پایند. این دیگر چه موجودی ست. حتی یکیشان را شنیدم که می گفت چه با فرهنگ! وگرنه چگونه ممکن است چنین چیزی به ذهن آدم برسد؟ موسیقی وحشتناک است. هر وقت باید، نیست. چرا می نویسم؟ می خواهم چه به نظر بیایم؟ اصلا چرا اینقدر این که من چه کار می کنم مهم است؟ هر از چندگاهی موبایلم را نگاه می کنم. احساس می کنم میز می لرزد. دستم را روی میز می گذارم، کنار کتاب ِ باز. هر چه باشد به این موسیقی افتضاح مربوط است. میز همچنان می لرزد. این میزی که خارج از من است. اما من حسش می کنم. من هم که نباشم وجود دارد، بی آنکه بخواهد موجودیتش را اثبات کند. و حالا پشتش نشسته ام. چطور باید بنشینم؟ حالتم را عوض می کنم. اما خوب نیست. چرا قبلا احساس نکرده بودم؟ چرا هیچ وقت فکر نکرده بودم چطور باید نشست؟ مضحک است! نشستن را هم بهمان یاد داده اند؛ طوری که لازم نیست بهش فکر کنیم. نمی شود گفت اینجا بهترین جای دنیاست که نشسته ام. نشسته ام؟ این چه معنایی دارد؟ این که من(حتی این هم مبهم است) اینطور با پاهای آویزان روی نشیمنگاه یک صندلی، یک چیزی که اسمش صندلی است، چه بگویم؟ نشسته ام. اما جای خوبی است، اگر این صدای کر کننده پایان یابد؛ و صدای هرازگاه این خنده ها؛ و صدای گوش خراش آن پسری که نمایش مضحکی را با دختر همراهش بازی می کنند. نمایش با هم بودن. ها؟ از تنهایی ام لجم گرفته؟ مگر من پیش از این این کار را نکرده ام؟

بارها و بارها. اما الان... چه اهمیتی دارد؟ چه تفاوتی دارد که بگویم تنهایم یا با کس دیگری که روبرویم کلماتی را بلغور می کند، کلماتی که هیچ معنایی ندارند. جایی نشسته ام. از این که نگرانم باشند حالم به هم می خورد. گاهی هوس می کنم توی صورتشان بکوبم، با هر دو دست. بگویم کافیست. نگرانی شما نه تاثیری به حال من دارد نه شما. روزگار می رود، حتی بی من و تو. چقدر دورند. این آدم هایی که اینجا نشسته اند. دنیایشان کجاست؟ به چه فکر می کنند؟ اصلا اندیشه ای هست؟ و مگر اندیشه های من جز همین خزعبلاتی ست که دارم می نویسم؟ به امید این که کسی بخواندشان؟! این هم مسخره است. من می نویسم برای اینکه کسی بخواند. مگر وقتی کسی نخواند نمی نویسم؟ نه! نمی نویسم. این طرح مبهمی که روی لبانم نقش می بندد طرح یک لبخند است. یا نه، طرح یک پوزخند. ها! پوزخند با خنده فرق دارد و من هم می توانم صفحه ها و صفحه ها بنویسم بی آنکه چیزی دستگیرم شود و حتی دستگیر شما.

لاته! چه موجود بی مزه ای! پز کوفتی این که من لاته می خورم؟! و مگر مزه ی لاته چه فرقی با چای یا قهوه یا بستنی دارد؟ همه شان معده را خراب می کنند. به درک که خراب می شود. اما داغی اش را احساس می کنم. باید داغ خوردش. چون به این منظور درست شده است. این پاکت سیگار لعنتی تمام نمی شود. مرا راحت نمی گذارد. همانطور که این خودکار. یا این مداد که گوشه های کتاب را سیاه می کند. و این دفتر با خط های تو در تو. حتی این نی که داخل لیوان است. یا حماقت های روزانه که بخشی از زندگی ام شده اند. این دیگر چه جور لاته ای ست؟ اما دلستر همه جا یک شکل است. لیوان بزرگ با تکه های یخ. و مایع تلخی که از خوردنش هیچ تفاوتی احساس نمی کنی. این را چهره ی دختر روبرویم می گوید. چهره اش با مال من هیچ فرقی ندارد. به غیر از مقادیری رنگ. همان چشم ها، همان گوش ها(البته که نمی بینمشان). دست هایی که روی میز ولو شده اند، بی آنکه به کاری بیایند. نگاه هایی که می شود گاهی یک ساعت روی نقطه ای خیره کرد. مزاحم ها! کدام دیوانه ای مگر وقت خستگی به نشستن فکر می کند؟ حتی صفحات کتاب هم سرجایشان لج می کنند. حتی این دفتر چرا اینقدر سخت است، مگر برای نوشتن نیست؟ وقتی می نویسم مجبورم می کند گوشه اش را نگه دارم. چه زحمتی می کشد پسرک وقتی مشتری هایش می روند. دست کم اینجا نقش ها تعریف شده اند. ما مشتری ایم و او میز جمع کن، سفارش گیرنده، کارگر. هه! کیسه شان را جا گذاشتند. پسرک باید حواسش به همه چیز باشد. الا به این موسیقی زمخت. حوصله ندارم، می خواهم بروم. اما این مایع لعنتی تمام نشده است. همیشه باید برای چیزی صبر کرد. اشیا یا آدمها. و این صبر چه معنایی دارد؟! همه چیز اتفاق می افتد. تو فقط، کاری نمی کنی. کاری که من به من فرمان می دهد و مگر من با گوش می روم که گوشم بدهکار نیست؟ بدکار ِ چه؟ من؟!

دستم می لرزد. جلوی صورتم می گیرمش و می بینم که می لرزد. این چشم ها که خودشان هیچ تفاوتی با دست ها ندارند لرزش را می بینند. امان از این دود سیگار که هر طرف می گیری اش باز هم زیر دماغت است. کم کم دارد یادم می آید که عضوی به نام مثانه هم هست. که دارد پر می شود و لیوانی که هنوز خالی نشده است. قلبم تند می زند. این حتما یک نشانه است. چه فرق می کند یخ کردن من علامت آمدن تو باشد یا نیامدنت؟ اصلا چرا در تمام این کلمات بی معنی که ما در ذهنمان باید بهشان شکل ببخشیم بی آنکه به این کار نیازی باشد، خودشان به خودی خود فهمیده می شوند، دنبال تو می گردم؟ به خودی خود! چقدر از این واژه استفاده کرده باشم خوب است؟ واژه! این هم معنایی ندارد. باید فکر کنم. و مگر اینها فکر نیستند؟ کشتید ما را با این کافه بارانداز. چه فرق می کند اینجا با آنجا؟ گو اینکه اینجا خلوت تر است و مزاحمی نیست.

مسخره ام می کنند. مزاحم ها دستی به هم زدند. از هم نظر می خواهند که اذیتم کنند یا نه. و مگر من مسخره نیستم؟ این وجود زیادی! نوشتنم! من حتی در نسبت خودم با اشیا مانده ام، و چقدر دورند آدم های پشت سرم. حتی قصد آزارشان نیز برافروخته ام نمی کند. و مگر در دنیای من چه چیزی بیشتر از دنیای آنها وجود دارد؟ چه بسا خالی تر. وگرنه این همه احساس بیهودگی از کجاست؟ بی فایده. به درد چه کاری می خورم؟ اگر به درد کاری بخورم آنوقت فایده دارم؟ زور بزنم در قالبی بروم که کاری بکنم؟ چه کسی یا چه چیزی تعیین می کند آن قالب ارزشمند است؟ اصلا این ارزش را که تعیین می کند؟ ارزش! چه کسی می تواند مدعی شود این روزهای من بی ارزش تر از روزهایی ست که اینطور نبوده؟ اصلا کیفیت زندگی مرا کارهایم تعیین می کنند یا اندیشه هایم؟ مگر کارها از اندیشه ها نمی آیند؟ آه از دست این اندیشه ها! در خواب هم به دورت می پیچند مثل زنگار. حتی آن لحظه که آن تصویر را دیدم. یک سبد پر از دست ها و پاهای خونی. تکه های بدن انسان مثل یک مشت برگ خشک با خونی که رویش ماسیده بود. و من داشتم حرف میزدم. دلیلی نداشت این صحنه را ببینم. دیدمش. آنجا بود. ترس! حالا دیگر کیفیتش برایم مبهم است. اما یادم است آن موقع ترسیدم. چه بودند؟ حالا دیگر اهمیتی ندارد. مثل همین علامت سوال و تعجبی که می گذارم. که اگر نگذارم هم کیفیت سوالی یا تعجبم از چیزها خودش را تحمیل میکند. اما نقطه مهم است.

دهانم خشک شده است. حالا آرام ترم. می دانم از اینجا که بیرون بیایم باز هم می خواهم به تو زنگ بزنم. دلخواسته های من چندان مهم نیستند. هیچ کس در زندگی هیچ کس جایی ندارد. همه چیز به طرزی مبهم پوچ است و این ابهامش آدم را سردرگم می کند. که مرا وا می دارد به تو زنگ بزنم. این حالم را به هم می زند. کرختم می کند. میل به نوشتن را می گیرد. ومن ِ کرخت شده با دست هایی که مقابل چشم هایم روی میز قرار داده ام می ترسم از این که بیندیشند همه این ها به خاطر نبودن تو است. که نیست. که این منم. منی که نمی توانم کیفیتش را توضیح دهم. نیازی هم نیست. وقتی مجبوری باشی چه لزومی دارد اثباتش کنی، تعریفش کنی یا حتی از آن بگذری؟ نه ماندن، نه گذشتن؛ هیچ کدام مبنای تفاوتی نیستند. هیچ کدام باعث برانگیخته شدن من نمی شوند. و همین است که وجود یا عدم وجود تو یا هر کس دیگر را خالی از معنا می کند. و همین است که مرا وامی دارد بنویسم. و همین است که مرا از نوشتن بازمی دارد. تضاد! گو اینکه لزومی هم نداشت اسمی از تضاد بیاورم. این تنها کلمه ای که شاید معنایی داشته باشد.

ما به هم می رسیم و می پرسیم چطوری. چه تفاوتی دارد خوب باشیم یا بد. اصلا احساس خوبی داشتن یعنی چه؟ مگر من الان به این خوبی نیستم؟ پس چرا این همه احساس آرامش می کنم؟ پس چرا دستم می لرزد؟ قلبم تند می زند؟

چرا هر کدامتان که به من می رسید می گویید تو باید بروی؟ مگر جاها با هم چه تفاوتی دارند؟ این چیزی که ما دستمان بهش نمی رسد و اسمش آسمان است همه جا کیفیتش همین است. و در نهایت همین آدم ها. با همین نسبت دوری. که باید گم شوی درونشان. دورن سیل جوشان زندگی آدم ها. با یکنواختی اش. و اگر خودت را در تعاریفشان گم نکنی همین طور خلواره نگاهت می کنند. دقیقا مثل آن آقا.

نگاه کن! دقیقا حالا باید Shine on  بگذارد؟ بدمصب.می نشینم. من هستم. من اینجا هستم. دقیقا همین جایی که با هیچ جای دیگر فرقی ندارد.

 


نوسنده وبلاگ حیوان حیوان است ِ قدیم از من خواست اینجا بنویسم که اون وبلاگ دیگه مال اون نیست. لطفا در جریان باشید.

نوشته شده در بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:51 توسط ری را | |

نه فراموشی، نه رفع تنهایی و نه خوش گذرانی.

نشانه های تو مرا ول نمی کند.

نمی خواهم بگویم از حال این روزهایم که عجیب است و خنده دار!

و حتی اگر امروز ۱۶ ام نبود باز هم نمی گفتم.

فردا که زمستان بیاید کوچه ها از صدای قدم های من و تو خالی خواهند ماند.

و بهار هیچ میلی برای سر زدن نخواهد داشت.

 

نوشته شده در شانزدهم آذر 1387ساعت 15:44 توسط ری را | |

 

احساس آشنای بیهودگی وقتی حتی نمی توانی بگویی "مهم نیست".

نوشته شده در ششم آذر 1387ساعت 15:27 توسط ری را | |

 

سرکشی ام را مثل بوی عطری خوش دنبال می کنی تا به من برسی.

وقتی نزدیک می شوی می گویی: هوم! موقتا خوب است.دست کم رنگ ناخن هایش هر روز عوض نمی شود و می شود با او از همه چیز حرف زد.

اصلا چه اصراری است بیشتر از یک فرصت برایت باشم وقتی تعهد را نمی فهمم؟!

به من می چسبی و ادعا می کنی کمربندی که برای من باز می کنی برای همه باز نمی شود.

وه که چه سعادتی!

برایم می میری اما بیشتر از یک معشوقه نمی ارزم.

برای ماندن و بودن باید غیر از این بود.

باید سیگار نکشید

باید درست نشست با پاهایی جفت شده

باید ناز کرد

باید "ش" ها را برجسته گفت

باید دماغ را عمل کرد و لب ها را قلمبه

باید سینه هایی سفتِ همیشه سوتین بسته داشت

نباید با راننده های تاکسی دعوا کرد

باید لباس های متعارف پوشید

نباید بگذاری پیش تو فحش دهند 

.

.

.

... در عوض من می توانم هر چقدر دلم بخواهد در خیابان ها پرسه بزنم

و هیچ کس مرا به جای یک خانم نخواهد گرفت.

خانم های حقیقی چشم هایشان گل های قشنگ معصومند. گل های سر به زیر.

 

 

 

نوشته شده در دوم آذر 1387ساعت 17:32 توسط ری را | |