ناقوس سبز
یا من جنده شده ام، یا مردم هار تر شده اند! هیچ، هیچ کاری نیست و من اینجا نشسته ام و آهنگ های انقلابی گوش می دهم، با رویای عصیانی هیجان زده می شوم و بعد فقط غم است و دلسردی و روزهای خالی... باشد که دو خط بالا بهانه ای باشد برای نقل این جمله امین قضایی: پ.ن. جون مادرتون بی خیال ما بشید. اگه آدم بودم به خدا قسمتون می دادم، حالا مجبورم به دست و پاتون بیفتم (ما از اوناشیم که اگه گلومونو فشار بدن هیچی برا گفتن نداریم، برا همین به التماس و دست و پا میفتیم) ولی آقاجون مخلص کلام اینه که اینجا وبلاگ منه و مجبور نیستم به خاطر دری وری هایی که اینجا می نویسم به همه توضیح بدم.می خواین منم ببندمش راحت بشین؟ به قول مریمی پیله ها! به نهایت دوستم می داشتی، و نهایت برای تو یک مفهوم فیزیکی ساده بود به نهایت دوستت می دارم و نهایت برای من همه سلول های تنم است نهایت تو تمام شد و من در انتظار به پایان آمدن نهایتم، زار می زنم زار رفیق! مویه ای تلخ بی چنگ زدن بر صورت تلخ چونان جام شوکرانی که محبوب خیالی تو در جانم می ریزد محبوب خیالی تو! زن جذابی که صبح ها برایت فلسفه ببافد و عصرها بعد از چای و سیگار لب هایت را ببوسد ، راهش را بگیرد و برود بی نگاهی به پشت سر؛ گرايش اکثر جوانان يک جامعه به هنر جديد نشان مي دهد آن چه پيش از آن وجود داشته و به عنوان هنر رايج جامعه پذيرفته شده بوده آنها را ارضا نمي کرده است. اين هنر جديد صرفنظر از آن که از چه نوعي باشد خود به خود جذب کننده است به خاطر نو بودن و جديد بودنش. مهم نيست که چه چيزي عرضه مي کند . آدمي اي که در سالهاي اوليه ي ورود به اجتماع است و هنوز درگير مناسبات محدود کننده ي خانواده و اجتماع نشده، معترض است. هر چه مسايلي که اعتراض او را برمي انگيزد بيشتر باشد گرايش او به يافتن آلترناتيو، چه اجتماعي و چه فردي بيشتر مي شود. و هنر هم مي تواند آلترناتيو فردي به دست دهد و هم اجتماعي. اين نوع هنر چه پست مدرن باشد، چه مدرن و چه بازگشتي و به قولي اصيل در هر صورت چون نو و جديد است طرفدار مي يابد. اما موضوع بحث اول اين است که چرا کساني از اين جمع به اين موج نمي پيوندند. آيا حق با آنهاست؟ آيا اين گمان که نبايد اجازه دهيم شور نو ديدگي کورمان کند و با سر به درون هر آنچه نو و جديد است بيفتيم درست است؟ آيا اين جوگير شدن است؟ اصلا چرا بايد دنبال اين باشيم که حق با کيست؟ معياري که مي خواهد اين حق دار بودن را بسنجد از کجا مي آوريم؟ پس به دنبال اين که حق با کيست نمي گرديم. هرچند خود اين مساله مي تواند کل قضيه را بپيچاند. اما از آنجا که همه راست نمي گويند و حقيقت چند تا نيست، مي شود به دنبال دليل اين گشت که چرا اين افراد جذب اين هنر نمي شوند. اما بحث دوم اين است که هنر جديد تا چه اندازه مي تواند نجات بخش باشد. بي شک افتادن آن در مسيري درست مي تواند دستاويزي براي نجات بخشي و رهايي باشد، اما اين که اين مسير درست را چه کسي تشخيص مي دهد و تبيين و ترويج آن وظيفه ي کيست سوال اساسي تري ست. آيا ما وظيفه داريم مسير درست را پيدا کنيم و آنرا به ديگران نيز نشان دهيم ؟ چه کسي اين حق را به ما مي دهد؟ خودمان؟ حتي اگر برگزيده ي ملت - مي دانم، نامانوس است!- هم باشيم باز هم اين برگزيدگي حقي به ما نمي دهد. چه بسا برگزيدن از سر ناآگاهي يا حتي ناچاري باشد. و حال اگر ما اين وظيفه را پذيرفتيم از کجا معلوم راهي که مي رويم هماني باشد که آنها مي خواهند؟ و اگر هم همان باشد چه تضميني هست که اين خواستن آگاهانه باشد؟ و گذشته از اينها چرا ما بايد به نجات بخشي ديگران فکر کنيم؟ خب جواب اين سوال دست کم تا حدي روشن است. اما آنچه که من از اين هنر آلترناتيو مي گيرم به خاطر جايگزين و جديد بودنش نيست. به اين دليل آن را مي پذيرم که به من و شما امکان مي دهد حرف بزنيم و حرف خودمان را بزنيم. به مخاطب هم امکان مي دهد حرف ما را از دريچه نگاه خودش بازخواني کند. اين است آنچه در نهايت من مي خواهم. تمايل من به آن نيست که آنچه مي انديشم را القا کنم. کافيست حرف بزنم. آنچه مخاطب از اين حرف و عملکرد مي گيرد صرفنظر از آن که چه باشد، به ذات ارزشمند است و قابليت آن را دارد که هدف باشد.
کسی سراغی از این فیلم نداره؟ "معجزه ای در کار نیست" (مفقودالاثرشدگان مرسدس بنز) اثر گابی وبر داستان سندیکای کارگران مرسدس بنز آرژانتین قبل از جنگ جهانی دوم را روایت می کنه. اینو گوش کنید: بخشی از سخنرانی عمومی آیةالله محمدی تاکندی در مسجدالنبی قزوین دقیقا این لفظ رو آورده که زن ها نباید روی زمین بمونن! کم مونده بگه.... لا اله الا الله! سیگار داری؟ دلم برایش می سوزد. رفتگر بیچاره! سیگار را که می گیراند لب هم می خواهد واویلا! عجب بساطی داریم ها! می پرسد چرا پکری؟ چرا پکر نباشم برادر من؟ وقتی تو احترام را نمی فهمی وقتی من نمی توانم سر تو را به دیوار بکوبانم - چون تقصیر خودت نیست - وقتی از کنار هر دیوار این شهر که می گذرم بوی سیگاری زیر دماغم می پیچد وقتی ناچارم حتی به دختران هم طبقه ام هم حالی کنم بازخواست مادرشان با این پرسش که از صبح تا به حال کجا بوده حق زنده بودن را با آوار عذاب وجدان از او می گیرند. وقتی موتورسوارهای شهرم در گذر از کنارم برایم بوسه می فرستند وقتی توهم کنترل همه کارهای روزانه از تلفن ها و سایت های اینترنتی تا غذا خوردن توسط رییس محترم همیشه با من است وقتی ابزاری بیش نبوده ام وقتی تو جواب تلفن مرا نمی دهی؛ زنگ های پیاپی چرا پکر نباشم؟! آنچه که مرا از نيچه متفاوت مي کند آن است که نيچه عليرغم آن که پرچم پوچ گرايي اي که همه ما اين روزها به آن دچاريم را در دست داشت، به آينده اي نويد بخش اميد داشت؛ نه از آن رو که واقعا اين آينده وجود دارد و روزي خواهد آمد -حال با نجات دهنده اي يا بدون وي- . بل از آن رو که نمي توانست اين تضاد را در خود حل کند که مي شود به آينده و اين که سعادت چيست فکر نکرد. براي نيچه و انديشمندان هم عصرش رسيدن به سعادت؛ راه هاي آن و اصلا اين که آيا سعادتي هست يا نه، مشغوليت ذهني سختي بوده است که نمي توانسته اند خود را از شر آن خلاص کنند و همين است که مرا (يا ما را) از آنها متمايز مي کند. من نه تنها به رسيدن به سعادت، نيک بختي، عاقبت به خيري در ديدگاه عوام و خشنودي تو در نگاه عرفان و انتخاب راه دستيابي به آن فکر نمي کنم بلکه اصلا چنين سوالي برايم مطرح نيست. اصلا به آنجا نمي رسم که بخواهم بينديشم سعادت چيست و من بايد به سعادت برسم، چه رسد به اينکه به دنبال راه هاي عاقبت به خيري و انتخاب جاده هاي مناسب تر بهشت باشم. نه اینکه نمی رسم به دلیل ناتوانی یا تفاوت در سطح هایمان. اینطور نیست که به فرض پس از عمری اندیشمندی من به جایی که آنها رسیده اند می رسم و الان منظورم از این نرسیدن این باشد که در حال حاضر توانایی ذهنی یا نظری پرداختن به این بحث را ندارم. این بحث اصلا برای من مطرح نیست. در هیچ سطحی از دغدغه های ذهنی یا عملیاتی من خشنودی تو و رستگاری من جایی ندارد. هم چنین است بحث در باب زندگی پس از مرگ، خدا یا مذهب.

