تبليغاتX
ناقوس سبز


ناقوس سبز



 

دبستان که بودم تقریبا هر روز دفتر مدرسه می خواستندم. نه تنها من، هر کدام از اعضای گروه چهار نفره مان را به نوبت؛ یا دعوا کرده بودیم، یا در حیاط مدرسه دویده بودیم – آن زمان خیلی کارها ممنوع بود – یا دخترک لوسی را اذیت کرده بودیم ، یا پر سر و صدا بازی کرده بودیم و یا این که هیچ کاری نکرده بودیم!

یادم می آید آن زمان یک کوله پشتی زرد داشتم. یک روز که آن را در پی بازی، کنار باقی کیف ها در صف انتظار سرویس گذاشته بودم یکی از دانش آموزان کوله ی مرا به اشتباه با خود برد و من وقتی خواستم سوار سرویس شوم متوجه شدم کیفم نیست. از ترس مادرم تا بعد از ظهر در مدرسه ماندم تا اینکه پدرم آمد و مرا برد. موضوع به همین سادگی بود. اما فردایش ناظم مدرسه به خاطر این پیشامد مرا بسیار سرزنش و دعوا کرد به دلیلی که هیچ وقت نفهمیدم چیست. درست است که من زیاد شر به پا می کردم ولی آن بار واقعا مقصر نبودم. تنها حدسی که می زنم این است که شاید از بچه های شیطان خوشش نمی آمد.

آن زمان یک مشت معلم پرورشی عقده ای ریخته بودند در مدارس که مثلا بچه ها را ارشاد کنند. صورت یکیشان با آن عینک بزرگ و مقنعه ی چانه دارش هنوز در خاطرم مانده است.

خلاصه که هر روز در گوش ما – و به خصوص بچه های بدی مثل من- روضه می خواندند دختر خوب کیست و تو با چه کارهایی دختر بدی می شوی.

از قضا این خانم محترم دختری هم داشت هم سن و سال ما که در همان مدرسه درس می خواند.

از طرفی آن وقت ها پدیده ای در مدارس بود به نام "مامور کلاس" که هر روز صبح وقتی بقیه دانش آموزان صف می بستند و از جلو نظام می دادند، کلاس ها را می گشتند مبادا یکی از فسقلی ها از آداب صبحگاهی جا بماند.

من هم برای اینکه از راست ایستادن سر صف، نشان دادن ناخن، خواندن سرود و سایر مراسم تادیبی صبح ها فرار کنم چند وقتی آسه رفتم و آمدم تا شدم یکی از این پدیده ها. یک روز صبح یکی از سال دومی ها در کلاس مانده بود. وارد کلاس که شدم دیدم روی صندلی معلم نشسته و دارد همین جور فین فین می کند. دعوایش کردم که چرا در کلاس مانده و مگر قوانین مدرسه را نمی داند و ...

اما از آنجا که باید در عمله ی قدرت بودن من خللی پیش می آمد کوچولوی دعوا شده، همان دختر معلم پرورشی کذایی بود.

به دقیقه نکشید که خبر را به مادرش رساند. من داشتم برای خودم در یکی از کلاس ها گشت می زدم که دم در او را دیدم. با آن عینک بزرگ و ابروهای درهم فکر کنم ترسناک ترین موجود زندگیم بوده باشد– اگر "ماتیلدا"ی رولد دال را خوانده باشید می توانید فرض کنید یک خانم ترانچ بول دیگر!- .

دختر کوچکی را تصور کنید که یک زن چاق با لباس سر تا پا مشکی جلویش ایستاده، آنقدر نزدیک که بوی عرق تنش کُشنده شود و گردن دخترک از نگاه کردن به بالا درد بگیرد. اما همه اش این نبود. چنان فریادی سرم کشید که وقتی به خودم آمدم دیدم راستی راستی لباسم را از ترس خیس کرده ام.

این که می گویم بعضی از این دفتر رفتن ها و دعوا شدن ها به خاطر هیچ بوده، همین است.

حالا گیریم که من از یافتن طعمه برای نشان دادن قدرت مسوولیتم خوشحال شده باشم، دلیل نمی شود زنیکه ی گُنده مرا آنطور بترساند؛ آن هم به خاطر انجام وظیفه ای که خودشان به عهده ام گذاشته بودند و او با نامردی می خواست دخترش را از آن معاف کنم.

اما از آنجا که از حد یک دختر خوب بیش تر شیطان بودم گاهی با قضاوت های غرض ورزانه هم روبرو می شدم و این البته بعد ها هم ادامه پیدا کرد.

 

همه اینها را گفتم که از علیرضا فیروزی بگویم.

چند ماه پیش به خاطر قضیه زنجان(+ و +) دستگیرش کردند، مدتی بازداشت بود و حالا که دوباره گرفتندش اتهام جدیدی به پرونده اش اضافه شده است: مطالبی که در وبلاگش می نوشته.

مگر نه اینکه این آدم از قبل هم وبلاگ داشته برای خودش، می نوشته و حتی روزنامه نگار بوده است! بعد شما یک هو یادتان آمد اینها را؟ درست بعد از قضیه زنجان؟ درست بعد از زمانی که فهمیدید به خاطر رو کردن دست آن مردک هوسران نمی توانید متهمش کنید؟! حالا می خواهید به جرم شیطنت های گذشته اش بترسانیدش و چون دست همکار نامحترمتان را رو کرده به انتقامتان مفتخرش کنید؟

پیش خودتان چه می اندیشید؟ آیا فکر می کنید مادران سیه پوش این همه جوان که قربانی توحشتان کرده اید شما را بخشیده اند که اینک سراغ طعمه های تازه رفته اید؟ حالا نوبت وبلاگ نویسان شده است؟ آیا خون امید رضا میر صیافی هم سیرابتان نکرد؟

 .

 .

 .

من و تو ساکت بودیم وقتی امید رضا را سلاخی کردند.

من و تو ساکتیم وقتی علیرضا فیروزی را برده اند.

تو ساکت خواهی ماند وقتی من فریاد می کشم.

تو را می برند و جز کَرکَسانی که بر جنازه ی من نشسته اند کسی نمانده است.


این مطلب را وقتی نوشته بودم که علیرضا آزاد نشده بود. علیرضا فیروزی از زندان آزاد شد.

 

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:7 توسط ری را | |

 

آخه چرا وقتی دو تا دختر به هم می رسین می گین سلام خوشگل خانم؟!

یعنی حتی تو هم برای رفیقت صفتی غیر از خوشگل بودن نمی شناسی؟

همین حرف را می زنی که بعدش توهم میگیردت که باید خوشگل باشی، و بعد با این قیافه فجیع بیرون میایی که آدم دلش نمی آید حتی نگاهت کند چه رسد به...

نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:10 توسط ری را | |

 

کلا با آدمی که سرطان می گیره چی کار باید کرد؟ من خودم همیشه فکر می کردم که اگه سرطان بگیرم به هیچ وجه حاضر نیستم شیمی درمانی کنم و اگه قراره بمیرم بدون اون همه عذاب بمیرم. اما بعد فکر کردم که خب اگه با شیمی درمانی خوب شدم چی؟ یعنی آدم خیلی ها رو می بینه که شیمی در مانی می کنن یا عمل می کنن و خوب میشن! حالا وقتش بود به این فکر کنم که آیا می ارزه یا نه. تازه معلوم نیست اون موقع که من سرطان می گیرم وضعیت زندگیم به همین افتضاحی الان باشه که! شاید اون موقع امید داشته باشم.

به هر حال الان برآورد نظرم اینه که نمی ارزه به هیچ وجه.

خب حالا فرض کنید من با این نظریه نسبت به سرطان و درمانش با یکی روبرو بشم که احتمال سرطانش میره و درباره درمانش دقیقا مثل من فکر می کنه. از طرفی هم می دونم که اگه نهایت زورمو به کار بگیرم بالاخره می تونم راضیش کنم کاری که نمی خواد رو انجام بده.

تو برزخ بدی موندم. چی کارش کنم؟ عذاب وجدان بیخ گلومو گرفته. اگه مجبورش کنم راضی بشه به درمان، به کاری مجبورش کردم که خودم هم قبولش ندارم، تازه اگه در این صورت بتونم. یعنی اگه به کاری اعتقاد نداشته باشم نمی تونم همه زورمو بزنم و هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم.

از طرف دیگه اگه این کار رو نکنم یعنی من چیم اونوقت؟ یه آدمی که داره می ذاره رفیقش بمیره؟ درحالیکه شاید می تونست درمان بشه؟! و حتی اگه درمان نشه هم مهم اینه که من هر کاری از دستم بر میومده رو براش انجام ندادم.

خب خیلی وقتا پیش اومده که این طوری شده، یعنی من می دونستم طرز فکرم از نظر بقیه درست نیست، عقلانی و منطقی به نظر نمیاد و یا حتی از نظر اونا حماقت یا گستاخی بیش از حده؛ اما تو هیچ کدوم از اونا با جان یه آدم طرف نبودم، هیچ کدومشون کارای برگشت ناپذیری نبودن، حداقل در حد مرگ برگشت ناپذیر نبودن!

الان دارین می گین سنگدل و اینا دیگه، نه؟! بی خیال این حرف ها بابا. من تو کار خودم موندم.

همین روزا باید تصمیم بگیرم چی کارش کنم این بساط رو!

 

 

نوشته شده در نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:42 توسط ری را | |

 

بیچاره ما که دلمان هنوز تنگ می شود آقا!

هی جناب! من این همه راه را برای دیدن شما آمده بودم!

قهوه هایمان هم بوی دلتنگی می دهد، بی جای لب های تو بر کناره ی این فنجان های استیل

با شکلات آب شده ی کنارش.

ها! می دانم این یک پیام ضروریست، هیچ گاه وقت خوبی برای من نیست.

پس چرا نگاه من هنوز به تو که می رسد دو دو می زند؟

جوری که لو می رود همه ی آن "من خوبم" ها!

از ترس شماست رفقا.

از ترس هرزگی زبان شما که زیر و بم زندگی مرا هوار می زند.

تا وقتی دست از کند و کاو برندارید، من فقط برایتان می رقصم.

این شعر را می گویید؟ جدی اش نگیرید، این که شعر نیست

یک سرریز بی اختیار است.

چه بسیار روزهای من که پر بوده از تن های ناخواسته،

بی هیچ حرفی، اشاره ای یا نگاهی از سر آشنایی؛

راهشان برده ام به امید خیزی بلند در پس تلاش های من؛ بی هیچ نتیجه ای.

اما چرا! همیشه مردمانی چون شما به نیت نیک یا شر حرف هایشان را با یاد من آغشته اند؛ به پاداش!

آه که چه لقمه ی چرب و نرمی بوده ام من برای دندان های بُرنده ی شما!

و تو! که همیشه بر کفه ی سنگین ترازوی مقایسه نشسته ای

چرا وقت خوبی نیست؟

روزهایم را زندگی نمی کنم. می دوم برای رسیدن به فردا.

تا دوباره بدوم برای فردا.

تا یادم نیاید جایی همین حوالی سالهای کم باران جا مانده ام.

تا یادم برود تنها، تکرار نام من از حنجره ی تو شادی آفرین است و بس!

کاش یک نفر بیاید و همانطور که صدای زنده ی شکیبایی "ریرا"ی صالحی را آواز می دهد، مرا به نام بخواند؛ دوباره و چندباره.

نوشته شده در چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:29 توسط ری را |