تبليغاتX
ناقوس سبز


ناقوس سبز



از امروز يکی از رفقای قديم که با وبلاگ مسخ می شناختيدش  با من اينجا می نويسد.

اين اولين پست مسخ است که قبل از کشتار 30 خرداد نوشته است:

حقيقت اين است که ديگر "شخص" تنها در "شخص بي شرف" ظاهر نمي شود:

حالا وقتي مجري اخبار اعلام مي کند که امروز در فلان جا کودتا شده است مي توانم بفهمم دقيقاً منظورش چيست و متعاقباً ديگر 28 مرداد يک حادثه مهم تاريخي نيست بلکه يک تجربه مشترک با مردماني است که عده کثيري از آن ها اکنون زير خاکند. من صرفاً تعريف مي کنم: روي شانه من زد و با افتخار اعلام کرد که احمدي رکورد خاتمي را مي شکند، مطمئن باش! و من پوزخندي پنهاني زدم و به ناچار جز جمله فکر نکنم اين طور باشد چيزي نگفتم اما او پوزخندش را پنهان نکرد و تأکيد کرد که مطمئن باش! هنوز 2 هفته اي تا انتخابات مانده بود. همان روزها بود که مي گفت بالاي 24 ميليون رأي مي‌آورد و من اجباراً پوزخندم را پنهان مي‌کردم. چندين بار اين عدد 63 درصد را اين طرف و آن طرف هر آنچه به آنها مربوط مي‌شد خوانده بودم اما خب اين تاکتيک تکراري آن‌ها بود. يکي ديگر مي گفت که همان دور اول کار تمام است. احمدي دور اول رئيس مي‌شود. شب پيش از انتخابات بود که با يکي ديگرشان که خيلي خودي نبود، نگران، حدس و گمانمان را مي گفتيم که باز اين پيزوري در راه پله دوان خودش را به من رساند و زد روي شانه ام که هي مطمئن باش علي! ما دور اول بالاي بيست ميليون کار را تمام مي کنيم و رفت. من 3هفته اي مي شد که در گير و دار رأي دادن و رأي ندادن مانده بودم. شناسنامه من عجيب خالي بود و جمله اما گلد من هميشه در ذهنم. مثل چيزي که روي سنگ تراشيده باشند: اگر با انتخابات چيزي تغيير مي کرد حتماً رأي دادن را جرم اعلام مي کردند! اما به هر حال اين پارادوکس در ذهن من بالا و پايين مي رفت تا اينکه بنا به چند دليل که همه را اکنون به درک فرستاده‌ام روز انتخابات ساعت 12 در صندوقي که طه اسفندياري و علي ميربيگي از ناظرانش بودند به همراه حسين و هدي رأي دادم! عصر همان روز زير باران احساس وحشتناکي را تجربه مي کردم. بالاي اتوبان همت در خيابان شريعتي ايستاده بودم و احساس مي کردم که يک چيزي در حال فرو ريختن است. به خانه که رسيدم روي ديوار فيس بوک نوشتم که احساس مردم خرمشهر را پيش از سقوط شهر درک مي کنم. تمام دقايق آن روز باوري عجيب نسبت به تمام کلمات خنده دار آن پيزوري فتيشيست در ذهنم تقويت مي‌شد و همان شد. فردا رفيقم مي‌گفت که 1 ساعت بعد از انتخابات يکي از خودي‌هاشان داد زده بوده که احمدي فقط در شهرستان 22 ميليون؛

و القصه اين هم درست بوده است!

و حالا چند روز است که از اين عدد بيست و چهار و نيم ميليون مي‌گذرد و من در تمام اين چند روز شاهد سازماندهي گله‌هاي سرکوبگر بودم و من درتمام اين چند روز خنده‌هاي وقيح‌شان را مي ديدم و اعتماد به نفسي که سينه سپر مي‌کرد و از بيست و چهار و نيم ميليون مي‌گفت و در تمام اين چند روز وراي اين شادي عذاب آور، چشم‌هاي سرخ از اشک مادرم، تا صبح بيدار ماندن پدرم، قرص خواب خوردن برادرم و آيينه اي که من و مادرم در آن عجيب شبيه به هم شده بوديم را با تمام وجودم به ياد مي‌آوردم؛ گوشه‌اي پنهان مي‌شدم و حرفي را زمزمه مي کردم. حقيقتاً چيز ديگري نبود. فرصت که مي‌شد و ما خانه مي‌آمديم و روبروي اينترنت فيلتر شده مي‌نشستيم، مي‌خواندم اين طرف و آن طرف دوستانم در حال تحليل وقايع و پيش‌بيني اتفاقات هستند و دقيقاً همين پيش‌بيني، يک تراژدي ديگر است. ما اساساً ديگري هستيم. ما نمي توانيم فاعل باشيم. ما در نهايت مي توانيم فعل را پيش بيني کنيم و اتفاقاً در پيش بيني‌هايمان هم به مرگ مي‌گيريم که اگر تب شد، راضي باشيم: حالا که فلاني اين را گفت اين جور مي‌شود. حالا که سپاه اين طور گفته است، پس آن طور مي‌شود. اگر فلاني عقب نرود آن يکي بيشتر جلو مي‌آيد، پس اين طوري مي‌شود. کمتر خواندم و شنيدم که يکي گفته باشد ما اين کار را خواهيم کرد. انگار "ما" کلاً بازي نيستيم. من هم شبيه بقيه اين هفته زياد از اين تحليل ها و پيش‌بيني ها کرده‌ام و البته با اين تفاوت که آن پيزوري فتيشيست را هر روز مي‌بينم و يک هفته اي مي‌شود که ديگر پشت هر جمله اين احمق ديگر هيچ پوزخندي از جانب من وجود ندارد و او همچنان نظر مي‌دهد و متعاقب آن مي‌شود فهميد که هيچ چيز خوب نيست! و من بايد بروم گوشه‌اي پنهان شوم و حرفي را زمزمه کنم؛ زار رفيق/زار به اين سرزمين بي ترنم....و اين ها يعني که ما بسيار دور مانده ايم و البته کنار اين دور ماندن چيز ديگري آزار دهنده است و آن اينرثي بسيار زياد اليت جامعه ماست که من شنيدم تازه گروه گروه بعد از اين همه وقت که مردم تصميمشان را گرفته‌اند دور هم جمع مي‌شوند تا تصميم بگيرند که حالا که مردم آمده‌اند و در سطح اندازه‌گيري مبارزات سياسي وارد شده‌اند ما هم از اين فرصت استفاده کنيم و شعار خودمان را از درون شعار آنها بيرون بکشيم! آن هم بعد از اين همه روز، شبيه داور فوتبال که مي‌گويند اگر 5 دقيقه سوت نزند و خطا يا اوتي نباشد، حتي اگر خطايي هم جلوي چشمانش اتفاق بيافتد سوت نخواهد زد، زيرا اندامش به طور کل به بي عملي عادت کرده است. من هم به اين داستان ها عادت کرده‌ام، آنچه از درون NGO ها درآمده باشد و براي ادامه حيات متکي به بنيادهاي ليبرال مسلک اروپايي و کانادايي و آمريکايي باشد نه داشتن  خواستگاه‌هاي مردمي و لاجرم طرفداري آنها، به همين راحتي مضحکه مردم مي‌شود! و کنار تمام اين تراژدي‌ها آن‌ها به کار خود ادامه مي‌دهند و منطق‌شان هنوز همان است: يک گلوله از هزارها هزار صفحه کتاب عبورمي‌کند و خب چيزي که آنها دارند ميليون‌ها گلوله است نه يکي. اين را که مي‌نويسم در اين روزهاي عجيب و غريب، زماني که دائماً خاطرات روزهاي سرکوب شدنمان آزارم مي‌دهد، حضرت والا طبق معمول آمدند که کار را تمام کنند، شبيه دستور آتش که فرماندهان ميدان تير مي‌دهند و کار را تمام کردند: ديگر‌ي‌ها پيدايشان نشود، همه چيز خوب است و هيچ اتفاقي نيافتاده، اين شخص هم از همه به من نزديک تراست و خيلي آدم خوبي است و بقيه هم خفه شوند و بقيه البته خفه نمي شوند ولي آن گله‌هاي سرکوب انگار که تمام اين سال‌ها تمرين خفه کردن انجام داده باشند به سراغ گلوهاي پر از بغض آن‌ها خواهند شتافت تا با قمه‌ها حنجره‌هاشان را پاره کنند يا با باتوم و کابل و چماق بشکنند يا با تير کلاشينکوف يا برونينگ سوراخ کنند. سخنراني‌ات را زنده نشنيدم، با يکي حرف مي‌زدم. اما صداي تلويزيون را زياد کرده بودند. به آخر که رسيد فهميدم صداي گريه نمازگزاران را در‌آورده‌اي. پرسيدم که چه مي‌گويد، گفتند شبيه هماني که ده سال پيش از اين گفت. معمولاً دستور آتش را با روضه تمام مي‌کني. اما اشکي که يار دبستاني من آن روز روي آسفالت خيابان ريخت براي روضه تو نبود حضرت والا! دوست دارم ببينم که با ده سال پس از اين چه مي‌کني؟!

 

نوشته شده در ششم تیر 1388ساعت 12:55 توسط ری را - مسخ| |