تبليغاتX
ناقوس سبز


ناقوس سبز




من نمی فهمم، یعنی دیکتاتور تا اين اندازه بدبخت و ضعیف است؟ که از یک آدمی که معلول جسمی است و حتی قادر نیست زندگی عادیش را هم انجام دهد تا این حد می ترسد که باید وی را دو سال زندانی کند؟

این درست که معلولیت جسمی مانع فعالیت سیاسی کسی نمی شود، اما آخر زندانی کردن کسی که خودتان در سالهایی نه چندان دور قطع نخاعش کرده اید چه چیزی عاید شما می کند؟ یعنی دیکتاتوریتان اینقدر ضعیف شده که به هر آويزی چنگ می زنید؟ تا آنجا که تاريخ ِ امثال ِ خودتان نشان می دهد روی آوردن به چنین اعمالی از مراحل پایان فاشیسم است. سراشیبی سقوط آن است. یعنی باور کنیم خودتان قبولش دارید؟

بخوانید:

زندانی سیاسی که دچار معلولیت شدید جسمی است دستگیر و در بازداشت بسر می برد

(چون به تازگی این سایت فیلتر شده، کل خبر را می آورم)

بنابه گزارشات رسیده به فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،زندانی سیاسی هادی عابد با خدا از زندانیان سیاسی دهۀ 1360 که دچار نقص شدید جسمی( قطع نخاع) می باشد و حتی قادر به انجام کارهای شخصی روزانه خود نیست  دستگیر و به زندان مرکزی رشت منتقل گردید.

زندانی سیاسی هادی عابد با خدا 50 ساله و دچار قطع نخاع می باشد و از انجام امور شخصی خود عاجز است .او اخیرا در شعبۀ 2 دادگاه انقلاب رشت به 2 سال حکم تعزیری محکوم شد و در تاریخ 17 آبان ماه با یورش مامورین وزارت اطلاعات به منزل آنها دستگیر و به زندان مرکزی رشت منتقل گردید.بدلیل معلولیت شدید جسمی و قادر نبودن به انجام کار شخصی خود، او را در حال حاضر در بهداری زندان رشت در بازداشت قرار داده اند.زندانی سیاسی هادی عابد با خدا اعلام کرده است که در صورت انتقال به بند عموی اقدام به اعتصاب غذا خواهد نمود . مشکلات جسمی این زندانی به حدی حاد است که بهداری زندان رشت طی نامه ای به پزشک قانونی عدم تحمل کیفر او را تایید کرده و خواستار اقدام در این مورد شده است.

 مامورین وزارت اطلاعات چند ماه پیش به منزل زندانیان سیاسی هادی عابد با خدا یورش بردند او و همسرش را دستگیر وبه اداه اطلاعات رشت منتقل کردند. آنها برای مدتی طولانی تحت بازجویی قرار داشتند ولی به خاطر معلولیت شدید جسمی، آنها را با وثیقه سنگین آزاد کردند و مقدار زیادی از وسائل منزل آنها را مانند کامپیوتر و غیره را با خود بردند و همچنین برای تحت فشار مالی قرار دادن این خانواده دستور اخراج فرزندانش را از محل کار صادر کردند.

بازجویان وزارت اطلاعات علیه او پرونده سازی نمودند و آن را به شعبۀ 2 دادگاه انقلاب ارسال کردند.آنها اتهامات واهی به وی نسبت دادند که از جملۀ آن؛ عضویت در سازمان مجاهدین خلق ایران،خروج غیر قانونی از کشور در صورتیکه او پاسپورت قانونی دارا است ،تشویق زندانیان سیاسی سابق به پیوستن به سازمان مجاهدین خلق ایران و اتهامات دیگر.

لازم به یادآوری است که زندانی سیاسی هادی عابد با خدا در دهۀ 1360 به دلیل هواداری از سازمان مجاهدین خلق چند سال در زندانهای اوین و قزل الحصار  تحت شدیدترین شکنجه های جسمی و روحی بسر برد. پاسداران هنگامی که قصد داشتند او را دستگیر کنند بسوی وی شلیک کردند که در اثر اصابت گلوله، باعث قطع نخاع وی شد.قطع نخاع او باعث گردید که تعداد از اندامهایش بطور طبیعی عمل خود را نتوانند انجام دهند که از جملۀ آنها راه رفتن، مثانه (با سوند ) و کلیه و دستگاه گوارشی او بشدت آسیب دیده است. او عملا از کار افتاده است و دچار معلولیت شدید جسمی است.هرمز عابد باخدا برادر آقای هادی عابد با خدا در دهۀ 1360  بخاطر هواداری از سازمان مجاهدین در زندان اعدام گردید

فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران دستگیری زندانیان سابق سیاسی که دچار معلولیت شدید جسمی هستند و حتی قادر به انجام امور شخصی خود نمی باشند را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر و سایر سازمانهای حقوق بشری جهان خواستار اقدامات عاجل برای پایان دادن به جنایتهای سیستماتیک این رژیم علیه مردم ایران است.


حکم سعید حبیبی هم آمد. همانطور که انتظارش می رفت تعزیری و سنگین. سه سال حبس تعزیری!

نوشته شده در سی ام آبان 1388ساعت 13:44 توسط ری را |


جعفر ابراهیمی آزاد شد. نمی دانستم تا امروز، تا همین الان. کسی هم اگر می دانست زحمت نکشیده بود خبرش را به من بدهد. ممنون!

جعفر، بیا رفیق جان! بیا که این حلقه ی بازو را در گردن مغرورت بیندازم و برایت از روزهایی بگویم که نبودی.

بیا رفیق جان! بیا تا ببرمت در کوچه های این شهر، روزهای نبودنت را برایت بگویم، بگویم که وقتی تو نبودی ما چه ها کردیم و چه ها بر سرمان آمد.

بنشین رفیق جان! برایم بگو از 20 خرداد تا 16 آبان، 150 روز را چگونه تاب آوردی؟


نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1388ساعت 14:16 توسط ری را |


روزشماری می کردم برای اینکه 13 آبان بیاید و ما دوباره هم را در خیابان ببینیم. دوباره یادمان بیاید این آدمهایی که هر روز از کنار ما رد می شوند و سرشان به کار خودشان گرم است یک خواسته ی مشترک دارند که به وقتش برایش جان می دهند. هنوز هم دلم می سوزد که 13 آبان را ندیدم؛ و دلم بیشتر برای آنهایی می سوزد که این همه مدت را زندان بودند و نتوانستند ما را و خودشان را در خیابان، دست در دست هم، چشم در چشم هم؛ خندان و پر امید ببینند.

خاطراتی که نداشت البته این 8 روز؛ حتی آدم رویش نمی شود بشماردش. فقط خواستم به این بهانه بگویم همان روز اول که من به همراه 39 زن معترض دیگر در وزرا بازداشت بودیم مادر و پدر ندا آقا سلطان هم بازداشت شده بودند و مادر ندا در سلول بغلی ما به مدت چند ساعت زندانی بود. بعد از آن او را بردند؛ شاید آزاد شده بود همان موقع یا نمی دانم. پدرش را هم بچه ها دیده بودند که آنجا بوده و به یکی از دخترانی که گریه می کرد دلداری داده که : گریه نکن دخترم؛ من دخترم را از دست داده ام ؛ من پدر ندا هستم.

یک تصویر هم از آن روز در ذهنم مانده که دوستش دارم.

قبل از انتقال به وزرا در قرارگاه اول که نمی دانم کجا بود، دست هایم را از پشت بسته بودند و با یک شال سبز چشمانم را بسته بودند. من در مسیر انتقال از جایی به جای دیگر ایستاده بودم. دست ها به پشت، شانه هایم را صاف کرده و پاهایم را به عرض آنها باز کرده بودم. سرم را به نشانه افتخار بالا گرفته بودم. همان موقع یکی از خواهران محترممان با خشونت به سمتم آمد و گفت: چرا اینطوری وایسادی؟! سرت پایین!


نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:7 توسط ری را |

هی چرا فکر کردی 20 آبان رو فراموش کردم؟

از هفته ی قبلش یادم بود که 20 آبان می آید و می خواستم برایت بنویسم امروز 20 هشت هشتاد و هشت است  و از 20 هشت هشتاد و شش که من تو را بعد از 5 سال کشفت کرده بودم، بگویم. می خواستم برایت بنویسم از پس این همه خاطره هنوز وقتی چشم هایم بسته است می بینمت که ... .

می خواستم از خودم شرمنده شوم که حتی دیگر حوصله عاشقانه نوشتن برای تو را هم ندارم، حتی دلیلی هم برایش نمی بینم. می خواستم هزار بار برای خودم بنویسم 20 آبان، 20 آبان، 20 آبان.... . شاید یادم بیاید باید این یاد کرخت ِ خسته ی پر از حسرت ِ تصویر تو را از گلویم بیرون کنم، شاید آنوقت دیگر اینطور نگیرد با هر یادی از تو!

اما نشد که بنویسم این ها را، یعنی وقتی قرار است به زودی آزاد شوی و یک جورهایی مطمئنی 20 آبان می شود آن روز و واقعا هم می شود، و می شود که من تو را دوباره 20 هشت هشتاد و هشت پای پله های اوین ببینم؛ دیگر نوشتن ِ چه؟

نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:43 توسط ری را |


خب گاهی اوقات فکر می کنم به این که مردها عجب شانسی دارند؛ البته بعضی هایشان که درک می کنند شیرینی زن هایشان را، و نه همه شان. آنوقته که می گم کاش مرد بودم و یکی از این زن های خنگ ِ هاج و واج داشتم با لپ ها و سرین های تپل، که لبخندهای شیرین تحویلم می داد و هیکل خپلش را روی پاهام ولو می کرد، البته نمی دونم در آنصورت چه بلایی سر احساسات جنسی ام می اومد، ولی خداییش باحال نیست تصور یه صورت هلوی سرخ شده از بخار حمام که به احمقانه ترین شکل ممکن داره برات ناز می کنه؟ ای خدا! شما مردها عجب شانسی دارین! می دونی! منم می تونم از این احمق ها داشته باشم، اما مردها اگه خنگ باشن معمولا گوگولی مگولی نمیشن، بی خطر نمیشن، ناز نمی کنن برات، بیشتر دلشون می خواد نازتو بکشن و دستشونو بذارن پشتت.

من از اون زن ها می خوام که همینطوری که سرشون به آشپزیشون گرمه برمی گردن سرت غر می زنن که خفه شدم از بوی سیگارت، بعد تو میری تو آشپزخونه، از پشت بغلش می کنی و گردنشو می بوسی، اونم می خزه تو بغلت و یادش می ره داشت خفه می شد.  زن سلیطه نمی خوام که خودشم بشینه باهات فرت و فرت سیگار بکشه. دردهای خودم برام بسه. حوصله ی غصه خوردن برِا یه زن ِ سرتق که حتی ناز هم بلد نیست رو ندارم.

من اینجور آدمی هستم، آشغال! حالم از خودم به هم می خوره که به رفیقم می گم رفیق! و بهش نمی گم عزیزم! 

من اینجور آدمی هستم که وقتی رفیقم بهم میگه کتک خوردم، لباسام خونیه؛ سرمو می کنم تو کمد و می گم بذار ببینم چه لباسی می تونم بدم تنت کنی. 

حالا خوشت نمیاد؟ می تونی بری یه دونه از همون زن ها داشته باشی، ولی یادت باشه که اون باهات تا پلنگ چال یه کله نمیاد!

نوشته شده در بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:17 توسط ری را | |

زیر پله های زندان اوين منتظر وحيده مولوي بوديم تا آزاد شود. بچه هاي کانون مدافعان حقوق کارگر هم آمده بودند. من بچه ها را مدتها بود که نديده بودم و به خاطر همين خيلي خوشحال هم را بغل کردیم و به هم سلام داديم، فقط يکي شان خيلي با من سرد بود  و من تعجب کردم. وحيده که آزاد شد همه خوشحال شديم ولي او باز هم عجیب سرد بود. زمان خداحافظی هم به همین منوال بی نا و با لبخندی مصنوعی و شدیداْ تلخ دست من را فشار داد و رفت. در تمام مدت من داشتم به همان نگاه تلخ فکر مي کردم. حتی وقتی وحیده کنار من داشت از زندان می گفت. تا اينکه يکدفعه يادم افتاد رفيقمان کرد بود و بعد همان طور يکدفعه کلاً فرو ريختم و هنوز فرو ریخته شده ذل می زنم در و دیوار اتاق و نمی دانم با کجای گردنم ور می روم تا اشکم در نیاید! احسان فتاحيان تازه اعدام شده بود...

اول به رفیقم و بعد به تمام کردها و بعد به تمام آدمهای زمین، اعدام او را تسلیت می گویم. شب هر چه سیاهتر باشد بی شک روزش زیباتر است.


در ضمن وحیده جان آزادی از زندانت مبارک. همیشه به دوستی ات فخر داشتم.

مسخ.

نوشته شده در بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:27 توسط ری را |

 

خبری دیروز پخش شد در مورد سوء قصد به جان یکی از مسوولین دولت که گویا ناکام مانده و افرادی که قصد ترور داشتند دستگیر شده اند. من هر چه گشتم نتوانستم جزییاتی در این باره پیدا کنم، و اصلا معلوم نیست که این پروژه تا چه حد واقعی است و تا چه حد بلوفی است که هرچند وقت یکبار دولت متوهم ا. ن در آستانه اتفاقات مهم رو می کند.

اما نکته جالب در جستجوهایم این بود که همه سایت ها و خبرگزاری هایی که خبر را کار کرده اند جملات مشابه ِ یک بیانیه دستوری را منتشر کرده اند:

به گزارش شبكه خبر به نقل از روابط عمومی وزارت اطلاعات، بر اساس اسناد و مدارك كشف شده، تروریست‌های مزدور قصد داشتند، با طراحی و هدایت سازمان جاسوسی آمریكا در ادامه اغتشاشات و فتنه‌ای كه پس از انتخابات ریاست جمهوری در كشور به وجود آمد، با هدف القای فضای ناامنی و ایجاد درگیری‌ میان جناح‌های مختلف سیاسی، یك چهره سیاسی نظام را ترور كنند. 

روابط عمومی وزارت اطلاعات افزود:بر اساس اطلاعات به دست آمده، تروریست‌ها درصدد بودند،نخستین بار در روز رای اعتماد مجلس شورای اسلامی به وزیران پیشنهادی دولت دهم و چند روز پیش در آستانه سالروز حماسه 13 آبان و روز ملی مبارزه با استكبار جهانی، یكی از خدمتگزاران دولت را مورد سوء قصد قرار دهند. 

این روابط عمومی همچنین افزود: سربازان گمنام امام زمان(عچ) در عملیات گسترده و ضربتی موفق شدند، با شناسایی و دستگیری  پنج نفر از عاملان این اقدام تروریستی، مقادیری سلاح جنگی و مهمات مربوطه به همراه صدا خفه‌كن و تجهیزات ارتباطی و فنی را كشف و ضبط كنند. 

وزارت اطلاعات به ملت شهید پرور ایران اطمینان داد، فرزندان گمنام این ملت همواره با اقتدار و هوشیاری كامل از دستاوردهای انقلاب اسلامی پاسداری كرده، ضمن حفاظت از امنیت مردم و نظام، مزدوران و فتنه‌گران را به دست عدالت سپارند. 

اگر حوصله داشتید و خواستید صحت حرف های مرا بسنجید، ببینید:

سرخط

شبکه خبر

جوان فردا- کانون جوانان حزب کارگزاران سازندگی استان تهران

عصر ایران

فردا نیوز

فارس (چون تحریم بود لینکشو نذاشتم)

راه رجا- ستاد مردمی ا.ن در دزفول

ایلنا

واحد مرکزی خبر

نواندیش

مهر

ایسنا


نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 12:12 توسط ری را |

 

آقا جون، برادر من ، نماینده محترم غیر منتخب! نون فانتزیِ ۱۰۰ تومنی رو من دارم ۵۰۰ تومن می خرم، ساندویچ ِ ۲۳۰۰ تومنی رو من دارم ۳۰۰۰ تومن میدم، کرایه تاکسی رو من دارم تو هر مسیر ۲۰۰ تومن اضافه می دم، اونوقت تو یارانه ام رو می خوای بدی به سرپرست خانوار؟ رو چه حسابی آخه؟

طبیعتا من انتظار زیادی ازت ندارم البته! وقتی میگی با اختصاص یارانه به همه اقشار و آحاد جامعه به اقشار ضعیف توجه خاصی می شود!

فقط یه سوال خیلی کلی برام مونده،شما که دارین همه چی رو دستی دستی بالا می کشید، دیگه چرا ما رو بازی می دین؟ از همون اول بگین دولت یارانه ها رو بر می داره میریزه تو جیب سپاه و بسیج و برادران اطلاعاتی؛ سلام!

مثلا یهو  تَوَهم  برداشتین که اگه این رو مستقیم بگید کسی صداش درمیاد؟! جمع کنید این بساط فریب رو! هم ما می دانیم با چه کثافتِ سرمایه داری ِ فاشیستی طرفیم، هم شما می دونید تا کجاتون تو لجنه!

نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت 11:51 توسط ری را |

 

- شما متهم هستید به اقدام علیه امنیت ملی

- از چه طریق؟

- از طریق این پست در وبلاگتان:

"جماعت! به جای اینکه عصرهای خنک پاییزی تون رو با بحث درباره هوموساکر و وضعیت استثنایی به چاه بدید، برید یه اسپری هم نه، یه ماژیک بخرید و هر جا دستتون رسید بنویسید: ۱۳ آبان سبز!

این کار که از دستتون برمیاد دیگه؟!"

... یه همچین مملکتی داریم ما!

نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت 10:22 توسط ری را |


یه وقتی میاد که واقعا دیگه نمایشی که داره بازی میشه برات خنده دار نیست، یه وقتی میاد که دیگه طنز نیست و نمی تونی بهش بخندی، یه جایی این خاصیت نمایشی ماجرا برات شکسته میشه و تو دیگه از اون به بعد همین طوری زل زل طرفِ پرروی ِ لوده ی بی شرفِ ماجرا رو نگاه می کنی، بی اینکه بتونی بخندی.

اگه یادتون باشه تو مناظره ی ا.ن با موسوی، موسوی داشت حرف می زد، خیلی آروم و باوقار مثل آدمی که برای طرف مقابلش صرف نظر از اینکه اون چه موجودیه، احترام زیادی قائله. این روند ادامه داشت و دیگه داشت حوصله ی همه ما را از این همه ادب سر می برد، که یک هو ا.ن هم نتونست این همه احترام رو تحمل کنه، واسه روح کوچیکش زیادی بود این همه احترام. شروع کرد به اجرای اون پروژه ی مسخره ی تعیین کننده. بگم؟ بگم؟ .... اینجا دیگه زمان به دو قسمت تقسیم شد،زمان قبل از بگم، بگم و زمان بعد از اون. اول برای موسوی و بعد برای ما. . برای ما وقتی شروع شد که موسوی کوبید روی میز؛ رویش را به دوربین کرد و با ما حرف زد و تاريخ از همان لحظه عوض شد. حالا این که چه اتفاقی برای ما افتاد بحث اصلی نیست. بحث اصلی اینه که چه اتفاقی برای موسوی افتاد. در یک لحظه متوجه شد که نه! این موجود، آدمی نیست که بشه باهاش با احترام برخورد کرد، این آدم لیاقت حتی نگاه کردن رو هم نداره، اونجا بود که یهو براش ا.ن از هویت رییس جمهوریش در اومد و فروریخت، فروریختنی که تا امروز و همیشه ادامه خواهد داشت. از اون روز دیگه مخاطب موسوی، ا.ن نبود. اصلا در این حدها نبود.

حالا حکایت من است.

 اگه به مانور پلیس تو اصفهان خندیدم، اگه به حرف های ا.ن تو رادیو و تلویزیون پوزخند زدم، اگه لبخند تلخی گوشه لبام نشست وقتی دادگاه اعترافات رو دیدم و .... اینجا دیگه نتونستم بخندم، اینجا دیگه برام نمایش جدی شد، اینجا دیگه واقعا عصبانی شدم:

مانور پلیس برای برخورد با کارگران فرضی!!! معترض در ساری

به گزارش  پایگاه خبری سفیر از ساری در این مانور صدها کارگر نمایشی!! در اعتراض به عدم دریافت مطالبات خود یکی از بزرگراه های شهر را مسدود کردند و با آتش زدن لاستیک خودرو و چوب خواستار دریافت حقوق خود شدند.

در این مانور، مذاکرات ماموران انتظامی و امنیتی با معترضان بی نتیجه ماند و این تجمع به درگیری انجامید که ماموران نیروی انتظامی توانستند ضمن سرکوب اعتراضات تمامی آشوب گران فرضی را بازداشت کردند و  موفق شدند جاده مسدود شده را باز کنند.

.

.

پس شما می دانید کارگران معترضند، می دانید ماه هاست حقوق نگرفته اند، می دانید خانواده هایشان گرسنه اند، می دانید کم کم دارد اعتصابات کارگری شکل ِ جدی به خود می گیرد، می دانید با هدفمند کردن یارانه ها چه بلایی دارید به سر ما می آورید، همه اینها را می دانید؟ ای وای که می دانید!

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت 16:6 توسط ری را |

 

هنگامه شهیدی در حال حاضر در اوین است. همین کافیست که احساس همدردی و خشم مرا برای کسی که نمی شناسمش برانگیزد. از خواندن خبرهای مربوط به رنج هایش در زندان، رنج می برم و اگر کاری هم از دستم بر بیاید برایش و برایشان انجام خواهم داد. بی کم و کاست.

اما گاهی همین ها، همین آدم های نازنین که دل آدم برای نبودنشان و مظلومیتشان درد می آید، بد می زنند. جوری که دیگر نمی توانی به خودت بگویی شرایطش را درک کن. نه! من نمی توانم بفهمم کسی که هویتش فعال حقوق بشر است و خودش هم از پس ۶ روز اعتصاب غذا بر آن تاکید دارد، چگونه می تواند از انسان های دیگر به "فواحش و قاتلین" یاد کند؟

ارجاع می دهمتان به انتهای نامه ی هنگامه شهیدی به بازجویش؛ آنجا که می گوید:

کرامت انسانی که شما به من آموختید را با فرستادن من درمیان بزهکارانی که شامل قاتلین و فواحش می شوند زیر پا گذاشته اند تا مرا تحقیر کنند اما ازآنجا که خداوند همیشه با ماست این فرصت برای من به عنوان یک فعال حقوق بشر فرصت استثنایی بود .من یک دوره چهارماه واندی کارگاه آموزشی "حقوق بشر اسلامی "را دراوین گذرانده ام که اگر هر جای دنیا می خواستم این دوره را بگذرانم با پرداخت بالاترین هزینه دربهترین دانشگاه های جهان هم نمی توانستم چنین تجربیاتی را کسب کنم وهرگز برای من چنین فرصتی مهیا نمی شد.

نه! من نمی توانم احترام یک فعال حقوق بشر را برای کسی قائل شوم که با ادبیاتی همچون ادبیات رادان و سردار جعفری در مورد انسان های دیگر حرف می زند. احساس من از خواندن این دو کلمه دقیقا همان است که از شنیدن واژه های "اراذل و اوباش"!     مگر داریم در مورد گونه ای جدید از جانوران حرف می زنیم که اینطور می گوییم؟

به عقیده من نمی توان مجموعه شرایط محیطی، خانوادگی و اجتماعی را در پدید آمدن بزه نادیده گرفت، تازه این در صورتی است که فرد در پی مجموعه اقدامات خلاف قانونی اقدام به قتل نموده باشد، وگرنه که هر کدام از ما ممکن است در یک شرایط غیرقابل پیش بینی همین فردا به جرم قتل در زندان باشیم، و آنوقت حضور من به عنوان قاتل! در کنار خانم هنگامه شهیدی کرامت انسانی ایشان را زیر سوال می برد؟

در مورد فواحش! هم بحث را می گذارم به عهده کسانی که اصلا این مقوله را بزه می دانند. اصلا سر این مساله که آیا این افراد باید در زندان باشند یا نه و این که آیا این کار بزه و یا جرم محسوب می شود بحث هست، چه برسد به این که بودن در کنار ایشان تحقیرآمیز هم باشد.

البته که من هنوز هم برای تنهایی های هنگامه شهیدی پشت دیوارهای سرد اوین اشک می ریزم اما چه کسی برای آن قاتلین و فواحش! اشک می ریزد؟ چه کسی هر روز نامه های آنها را در سایت ها منتشر می کند؟ چه کسی از دردهای آنها می نویسد؟ چه کسی می داند زندگی چه بر سر آنها آورده است؟ چه کسی می داند چه بر سر آنها آمده که الان مایه ی ننگ و نفرین ما هستند؟ فعالین حقوق بشر؟ فکر نمی کنم!

 

نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت 12:46 توسط ری را | |


حتی وقتی مدرسه می رفتم هم 13 آبان اینقدر برام مهم نبود!

همونطور که روز قدس، نماز جمعه، 22 بهمن، محرم ....

نوشته شده در نهم آبان 1388ساعت 12:7 توسط ری را |


سه روز پیش که خبر کشته شدن رییس شعبه ی نمی دانم چند حل اختلاف را از رادیو تحت عنوان کشته شدن در یک درگیری خانوادگی شنیدم، کمی تعجب کردم، که چطور ممکن است رییس شعبه به خانه ی یکی از طرف های درگیر در یک پرونده برود و بخواهد مشکل را آنجا حل کند، یعنی یا باید اینقدر با وجدان باشد و به کارش علاقه مند که بخواهد به هر طریقی شده مشکل را حل کند، حتی خارج از محل کار -که همه مان تصدیق می کنیم این امکان ندارد- و یا اینکه موضوع رشوه ای چیزی در میان بوده، یا اصلا ماجرا به کل چیز دیگری بوده. خب اینها فرضیات من بود، امروز خبری به دستم رسیده از فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران  که نشان می دهد در صورت صحت خبر، گمانه زنی های من خطا نبوده است!

بخوانید:

به قتل رسیدن محسن منصوری افسر کشیک بند 1 زندان گوهردشت


بنابه گزارشات رسیده از بند 1 زندان گوهردشت کرج ،افسر کشیک بند 1 زندان گوهردشت کرج در یک  درگیری  مبهمی کشته شد.
محسن منصوری افسر کشیک بند 1 زندان گوهردشت کرج در یک در گیری به قتل رسید. قبل از این خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران او را به عنوان کارمند حل اختلاف شعبۀ 608 ولنجک اعلام کرده بود و در ادامه این گزارش گفته بود که او همراه با 5 نفر دیگر در یک درگیری خانوادگی به قتل رسید.
محسن منصوری مدت طولانی است که تحت عنوان افسر کشیک در زندان گوهردشت کرج مشغول بکار بود . این فرد در اذیت و آزار زندانیان و بخصوص زندانیان سیاسی نقش مسقیم داشت. شایعاتی حاکی از آن است که این درگیری خانوادگی نبوده و به منظور گرفتن رشوه می باشد.
رئیس زندان علی حاج کاظم و سایر نفرات او در زندان گوهردشت کرج در گرفتن رشوه و اخاذی از زندانیان و خانواده های آنها نقش عمده ای دارند. از جمله آن علی محمدی معاون اجرائی زندان گوهردشت کرج  به دلیل اخاذی از زندانیان و افشا شدن آن و عدم  تقسیم مبلغ گرفته شده  بین سایر کارگردانان زندان سال گذشته پرونده ای علیه وی در دادگاه کرج تشکیل شد و این پرونده همچنان در جریان است.

نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 11:39 توسط ری را |

 

جالبه! ناظر انگلیسی برنامه های اتمی ایران از طبقه دوازدهم سقوط می کنه و این منجر به مرگش میشه! اما سعیده (یا سپیده)پور آقایی از همون طبقه دوازدهم سقوط می کنه و فقط پاش می شکنه.

 

نوشته شده در دوم آبان 1388ساعت 14:24 توسط ری را |