ناقوس سبز
بیچاره ما که دلمان هنوز تنگ می شود آقا! هی جناب! من این همه راه را برای دیدن شما آمده بودم! قهوه هایمان هم بوی دلتنگی می دهد، بی جای لب های تو بر کناره ی این فنجان های استیل با شکلات آب شده ی کنارش. ها! می دانم این یک پیام ضروریست، هیچ گاه وقت خوبی برای من نیست. پس چرا نگاه من هنوز به تو که می رسد دو دو می زند؟ جوری که لو می رود همه ی آن "من خوبم" ها! از ترس شماست رفقا. از ترس هرزگی زبان شما که زیر و بم زندگی مرا هوار می زند. تا وقتی دست از کند و کاو برندارید، من فقط برایتان می رقصم. این شعر را می گویید؟ جدی اش نگیرید، این که شعر نیست یک سرریز بی اختیار است. چه بسیار روزهای من که پر بوده از تن های ناخواسته، بی هیچ حرفی، اشاره ای یا نگاهی از سر آشنایی؛ راهشان برده ام به امید خیزی بلند در پس تلاش های من؛ بی هیچ نتیجه ای. اما چرا! همیشه مردمانی چون شما به نیت نیک یا شر حرف هایشان را با یاد من آغشته اند؛ به پاداش! آه که چه لقمه ی چرب و نرمی بوده ام من برای دندان های بُرنده ی شما! و تو! که همیشه بر کفه ی سنگین ترازوی مقایسه نشسته ای چرا وقت خوبی نیست؟ روزهایم را زندگی نمی کنم. می دوم برای رسیدن به فردا. تا دوباره بدوم برای فردا. تا یادم نیاید جایی همین حوالی سالهای کم باران جا مانده ام. تا یادم برود تنها، تکرار نام من از حنجره ی تو شادی آفرین است و بس! کاش یک نفر بیاید و همانطور که صدای زنده ی شکیبایی "ریرا"ی صالحی را آواز می دهد، مرا به نام بخواند؛ دوباره و چندباره.

