ناقوس سبز
کلا با آدمی که سرطان می گیره چی کار باید کرد؟ من خودم همیشه فکر می کردم که اگه سرطان بگیرم به هیچ وجه حاضر نیستم شیمی درمانی کنم و اگه قراره بمیرم بدون اون همه عذاب بمیرم. اما بعد فکر کردم که خب اگه با شیمی درمانی خوب شدم چی؟ یعنی آدم خیلی ها رو می بینه که شیمی در مانی می کنن یا عمل می کنن و خوب میشن! حالا وقتش بود به این فکر کنم که آیا می ارزه یا نه. تازه معلوم نیست اون موقع که من سرطان می گیرم وضعیت زندگیم به همین افتضاحی الان باشه که! شاید اون موقع امید داشته باشم. به هر حال الان برآورد نظرم اینه که نمی ارزه به هیچ وجه. خب حالا فرض کنید من با این نظریه نسبت به سرطان و درمانش با یکی روبرو بشم که احتمال سرطانش میره و درباره درمانش دقیقا مثل من فکر می کنه. از طرفی هم می دونم که اگه نهایت زورمو به کار بگیرم بالاخره می تونم راضیش کنم کاری که نمی خواد رو انجام بده. تو برزخ بدی موندم. چی کارش کنم؟ عذاب وجدان بیخ گلومو گرفته. اگه مجبورش کنم راضی بشه به درمان، به کاری مجبورش کردم که خودم هم قبولش ندارم، تازه اگه در این صورت بتونم. یعنی اگه به کاری اعتقاد نداشته باشم نمی تونم همه زورمو بزنم و هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم. از طرف دیگه اگه این کار رو نکنم یعنی من چیم اونوقت؟ یه آدمی که داره می ذاره رفیقش بمیره؟ درحالیکه شاید می تونست درمان بشه؟! و حتی اگه درمان نشه هم مهم اینه که من هر کاری از دستم بر میومده رو براش انجام ندادم. خب خیلی وقتا پیش اومده که این طوری شده، یعنی من می دونستم طرز فکرم از نظر بقیه درست نیست، عقلانی و منطقی به نظر نمیاد و یا حتی از نظر اونا حماقت یا گستاخی بیش از حده؛ اما تو هیچ کدوم از اونا با جان یه آدم طرف نبودم، هیچ کدومشون کارای برگشت ناپذیری نبودن، حداقل در حد مرگ برگشت ناپذیر نبودن! الان دارین می گین سنگدل و اینا دیگه، نه؟! بی خیال این حرف ها بابا. من تو کار خودم موندم. همین روزا باید تصمیم بگیرم چی کارش کنم این بساط رو!

