تبليغاتX
ناقوس سبز - آه! ایگناسیو....


ناقوس سبز



 

ما همه مان بی غیرت شده ایم؛ من از همه بی غیرت تر!

این را وقتی دخترک در صورتم داد زد فهمیدم.

بلوز شلوار ورزشی پوشیده بود و آمده بود روز تعطیلش را در پارک ورزش کند. با این که از ما نبود نتوانست آن هجوم وحشیانه را ببیند و حرف نزند. اما تا صدایش در آمد ضربات باتوم خفه اش کرد. وقتی پلیس های زن نتوانستند از پسش بر آیند چهار پنج نفر از مزدوران مردشان را فرستادند سراغش. یک دستبند به دست راست و یکی به دست چپ. قبل از این که روی زمین کشیده شود این را در صورت همه ما که نگاهش می کردیم گفت.

"مردم مگه نمی بینین دارن چی کار می کنن؟ چرا هیچی نمی گین؟" اگر زیر بغلش را نمی گرفتند و روی دست نمی بردندش شاید من هم الان پیش او بودم. اما نه! ما که همه مان حتی به هم سلام هم نکردیم و به چشمک یا لبخند نامحسوسی کفایت کردیم بعید می دانم می توانستیم مثل او باشیم. ما که همه مان ادعایمان گوش فلک را کر می کند.

ما حتی به اندازه ی آن پسرک ده ساله هم نبودیم که با خشم و اشک به پدرش می گفت:"اینها به چه حقی مردم را می زنند؟ یعنی هر کس به زور ستاره بر شانه هایش حق دارد هر کاری می خواهد بکند؟"

ما نهایتا بعدش می توانیم برویم زیر باران بنشینیم و سیگار بکشیم و حرف بزنیم و ... تمام شب آن صحنه ها را در خواب و بیداری مرور کنیم.

ما مردم حتی وقتی یکی از ما داشت با بدن برهنه ی غرق خون فرار می کرد، راه را برایش باز نکردیم، چه رسد به آنکه جلوی مزدوران باتوم به دست را بایستیم. اجازه دادیم زمین بخورد و بعد کشان کشان به ون های گشت ارشاد منتقل شود. جایی که همه این بلاها از همان جا می آید. همین گشت ارشاد بود که ما را تا این حد بی غیرت و بی شرف کرد. ما را عادت داد به دستگیری آدم های بی گناه. ما را عادت داد به تجاوز، به زور و به کتک خوردن.

پارک لاله دیروز ساعت شش به آرامش رسید و مردم توانستند روزشان را در کنار خانواده هایشان به بی خیالی سر کنند، از پس ساعتی وحشی گری.

دیروز میدان آب نمای پارک لاله در ساعت 5 عصر هیچ چیز کم نداشت به جز انسانیت و احترام. احترام به آنکه فریاد زد "من کارگرم! اگر این جرم است مرا هم ببرید."

پارک لاله؛ در ساعت پنج عصر....

 

 

                                                            

 

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط ری را - مسخ| |